اگر می خواهید در باره ی گوشی با دوربین ۱۲ مگاپیکسلی بدانید به آدرس زیر بروید نظر نشه فراموش
ابوذر غفاری
اگر می خواهید در باره ی گوشی با دوربین ۱۲ مگاپیکسلی بدانید به آدرس زیر بروید نظر نشه فراموش
سؤال: چرا على(عليه السلام) و اهل بيت به حديث غدير استدلال نكرده اند؟
جواب: اين ايراد نيز از عدم
احاطه به كتب اسلامى، اعم از حديث، تاريخ و تفسير، سرچشمه گرفته است; زيرا در كتب
دانشمندان اهل تسنن موارد زيادى نقل شده كه خود على(عليه السلام) و يا ائمه اهل بيت(عليهم
السلام) و يا علاقمندان به اين مكتب به حديث غدير استدلال كرده اند:
از جمله خود على(عليه السلام)در «روز شورا» طبق نقل «خطيب
خوارزمى حنفى» در «مناقب» از «عامر بن واصله» چنين نقل مى كند:
در روز شورا با على(عليه السلام)در آن خانه بودم و شنيدم كه
به اعضاى شورا چنين
مى گفت:
دليل محكمى براى شما اقامه مى كنم كه: عرب و عجم
توانائى تغيير آن را نداشته باشند:
شما را به خدا سوگند! آيا در ميان شما كسى هست كه قبل از من
خدا را به يگانگى
خوانده باشد؟
(و سپس مفاخر معنوى خاندان رسالت را برشمرد تا رسيد به
اينجا).
شما را به خدا سوگند! آيا در ميان شما احدى جز من هست كه
پيامبر(صلى الله عليه
وآله)در حق او گفته باشد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ
مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ لِيُبَلِّغِ الشّاهِدُ الْغائِب»؟.
همه گفتند: نه.
اين روايت را «حموينى» در «فرائد السّمطين» در باب 58 و
همچنين «ابن حاتم» در «درّ النظيم» و «دارقطنى» و «ابن عقده» و «ابن
ابى الحديد» در «شرح نهج البلاغه» نقل كرده اند.
و نيز مى خوانيم كه: على(عليه السلام) بنا به نقل
«فرائد السمطين» در باب 58 در ايام «عثمان» در مسجد در حضور جمعيت، به جريان غدير استدلال
كرد، و همچنين در «كوفه» در برابر كسانى كه نص بر خلافت بلافصل او را از پيامبر(صلى الله عليه وآله)
انكار مى كردند، صريحاً به اين روايت استدلال نمود.
اين حديث را طبق نقل «الغدير» چهار نفر از صحابه، و چهارده
نفر از تابعين طبق نقل
منابع معروف اهل تسنن روايت كرده اند.
و نيز در روز جنگ «جمل» طبق نقل «حاكم» در كتاب «مستدرك»،
جلد سوم، صفحه 371 در
برابر «طلحه» با آن استدلال فرمود.
و نيز در روز جنگ «صفين» طبق نقل «سليم بن قيس هلالى»
على(عليه السلام) در
لشگرگاه خود در برابر جمعى از مهاجرين و انصار و مردمى كه از اطراف
گرد آمده بودند،
به اين حديث استدلال كرد، و دوازده نفر از بدريين(كسانى كه جنگ بدر را در خدمت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) درك
كرده بودند) برخاستند و گواهى دادند كه اين حديث را از پيامبر(صلى الله عليه وآله)شنيده اند!
بعد از على(عليه السلام) بانوى اسلام فاطمه زهرا(عليهما
السلام)، امام حسن، امام حسين(عليهما السلام)، عبداللّه بن جعفر، عمار ياسر، قيس بن سعد، عمر بن عبد العزيز و مأمون
خليفه عباسى به آن استناد جستند و حتى «عمرو بن عاص» در نامه اى كه به «معاويه» نوشت براى اين
كه به او اثبات كند به خوبى از حقايق مربوط به موقعيت على(عليه السلام)و وضع معاويه آگاه است صريحاً مسأله «غدير» را يادآورى
كرده، و «خطيب خوارزمى حنفى» در كتاب «مناقب»، صفحه 124 آن را
نقل كرده است.(1)
نقل
نشدن حديث غدير توسط مسلم و بخارى
سؤال: چگونه مى توانيم حديث غدير را بپذيريم، در حالى كه «بخارى»
و «مسلم» آن را در دو كتاب خود نقل نكرده اند؟
جواب: اين ايراد از عجائب
است; زيرا:
اوّلاً ـ بسيارى از احاديث معتبر وجود دارد كه دانشمندان
اهل تسنن آنها را
پذيرفته اند، اما در «صحيح بخارى و مسلم» نيست و اين نخستين
حديثى نيست كه اين
وضع را به خود گرفته.
ثانياً ـ مگر كتاب معتبر نزد آنها منحصر به اين دو كتاب
است، با اين كه در
ساير منابع مورد اعتماد آنها حتى بعضى از «صحاح سته» (شش كتاب معروف
و مورد اعتماد
اهل سنت) مانند «سنن ابن ماجه» و «مسند احمد حنبل» اين حديث آمده است و دانشمندانى مانند
«حاكم»، «ذهبى» و «ابن حجر» با تمام شهرت و تعصبى كه دارند به صحيح بودن بسيارى از طرق اين
حديث، اعتراف كرده اند، بنابراين، هيچ بعيد نيست «بخارى» و «مسلم» در آن جوّ خاص و
خفقان آلود محيط
خود، نتوانسته و يا نخواسته اند چيزى را كه بر خلاف مذاق زمامداران وقتشان بوده است، صريحاً در
كتاب خود بياورند.(1)
1- جلد 5،
صفحه 31.
سؤال: ماجراى غدير چگونه بود؟
جواب: در آخرين سال عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) مراسم
حجة الوداع، با شكوه هر چه تمام تر در حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) به پايان رسيد،
قلب ها در هاله اى
از روحانيت فرو رفته بود، و لذت معنوى اين عبادت بزرگ، هنوز در ذائقه جان ها انعكاس
داشت.
ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه عدد آنها فوق العاده
زياد بود، از خوشحالىِ
درك اين فيض و سعادت بزرگ، در پوست نمى گنجيدند.
نه تنها مردم به «مدينه» در اين سفر، پيامبر(صلى الله عليه
وآله) را همراهى مى كردند كه مسلمانان نقاط مختلف جزيره عربستان نيز براى كسب
يك افتخار تاريخى
بزرگ به همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند.
آفتاب حجاز آتش بر كوه ها و دره ها
مى پاشيد، اما شيرينى اين سفر روحانى بى نظير، همه چيز را آسان
مى كرد، ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين «جُحفه» و سپس بيابان هاى خشك و سوزان
«غدير خم» از دور نمايان مى شد.
اينجا در حقيقت چهارراهى است كه مردم سرزمين «حجاز» را از
هم جدا مى كند،
راهى به سوى «مدينه» در شمال، راهى به سمت «عراق» در شرق، و راهى به
سمت غرب و سرزمين
«مصر» و راهى به سوى سرزمين «يمن» در جنوب پيش مى رود و در همين جا بايد آخرين خاطره و
مهم ترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد، و مسلمانان با دريافت آخرين دستور كه در حقيقت نقطه
پايانى در مأموريت هاى موفقيت آميز پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عيد قربان
مى گذشت، ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر(صلى الله عليه وآله) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند،
آنهائى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان
نيز برسند، خورشيد از خط نصف النهار گذشت، مؤذّن پيامبر(صلى الله عليه وآله)با صداى اللّه اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت
كرد، مردم به سرعت آماده نماز مى شدند، اما هوا به قدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از
عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند، در غير اين صورت ريگ هاى داغ
بيابان و اشعه
آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مى كرد.
نه سايبانى در صحرا به چشم مى خورد و نه سبزه و گياه و
درختى، جز تعدادى
درخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما، با سرسختى مبارزه
مى كردند.
جمعى به همين چند درخت پناه برده بودند، پارچه اى بر
يكى از اين درختان
برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ترتيب
دادند، ولى
بادهاى داغ به زير اين سايبان مى خزيد و گرماى سوزان آفتاب را در زير آن پخش مى كرد.
نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصميم داشتند فوراً به خيمه هاى كوچكى كه با
خود حمل مى كردند
پناهنده شوند، ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آنها اطلاع داد
كه: همه بايد
براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مى شد، خود را آماده كنند.
كسانى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) فاصله داشتند قيافه
ملكوتى او را در لابلاى
جمعيت نمى توانستند مشاهده كنند.
لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد، و پيامبر(صلى الله
عليه وآله)بر فراز آن قرار گرفت، نخست حمد و سپاس پروردگار به جا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت
و چنين فرمود:
من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما
مى روم!
من مسئولم شما هم مسئوليد!
شما درباره من چگونه شهادت مى دهيد؟
مردم صدا بلند كرده گفتند: نَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ
بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاكَ اللّه خَيْراً:
«ما گواهى مى دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط
خير خواهى را انجام
دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى، خداوند تو را
جزاى خير دهد».
سپس فرمود: «آيا شما به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز
رستاخيز و برانگيخته
شدن مردگان در آن روز گواهى نمى دهيد»؟!
همه گفتند: «آرى، گواهى مى دهيم».
فرمود: «خداوندا گواه باش»!...
بار ديگر فرمود: اى مردم! آيا صداى مرا مى شنويد؟...
گفتند: آرى، و به دنبال آن، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت
و جز صداى زمزمه باد
چيزى شنيده نمى شد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:... اكنون بنگريد با اين
دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى گذارم چه خواهيد
كرد؟
يكى از ميان جمعيت صدا زد، كدام دو چيز گرانمايه يا رسول
اللّه؟!
پيامبر(صلى الله عليه وآله) بلافاصله گفت: اوّل، ثقل اكبر،
كتاب خدا است كه يك سوى آن به دست پروردگار، و سوى ديگرش در دست شما است، دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد.
و اما دومين يادگار گرانقدر من، خاندان منند و خداوند لطيفِ
خبير به من خبر داده كه اين دو، هرگز از هم جدا نمى شوند، تا در بهشت به من
بپيوندند، از اين
دو پيشى نگيريد، كه هلاك مى شويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.
ناگهان مردم ديدند پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اطراف خود
نگاه كرد، گويا كسى را جستجو مى كند و همين كه چشمش به على(عليه السلام)افتاد،
خم شد، دست او را
گرفت و بلند كرد، آن چنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد، و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر
شكست ناپذير اسلام است.
در اينجا صداى پيامبر(صلى الله عليه وآله)رساتر و بلندتر شد
و فرمود: أَيُّهَا النّاسُ مَنْ أَوْلَى النّاسِ بِالْمُؤْمِنِيْنَ مِنْ
أَنْفُسِهِمْ: «چه
كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر
است»؟!
گفتند: خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) داناترند!
پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفت: خدا، مولا و رهبر من است،
و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم).
سپس فرمود:
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاه: «هر كس من مولا و
رهبر او هستم، على، مولا و رهبر او است» ـ و اين سخن را سه بار و به گفته بعضى از راويان
حديث، چهار بار تكرار كرد ـ
.
و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشته عرض كرد:
اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ أَحِبَّ مَنْ
أَحَبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ:
«خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن
بدار، محبوب بدار
آن كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض
دارد، يارانش را
يارى كن، و آنها كه ياريش را ترك كنند، از يارى خويش محروم ساز، و حق را همراه او بدار به هر
سو كه او مى چرخد».
سپس فرمود: أَلا فَلْيُبَلِّغِ الشّاهِدُ الْغائِبَ: «آگاه
باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند».
خطبه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به پايان رسيد، عرق از سر
و روى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) و مردم فرو مى ريخت،
و هنوز صفوف
جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر(صلى الله عليه
وآله) خواند: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي...: «امروز آئين شما
را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم».(1)
پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اَللّهُ أَكْبَرُ، اَللّهُ
أَكْبَرُ عَلى إِكْمالِ الدِّيْنِ وَ إِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ
بِرِسالَتِى وَ الْوِلايَةِ لِعَلِىٍّ مِنْ بَعْدِى:
«خداوند بزرگ است ، همان خدائى كه آئين خود را كامل، و نعمت
خود را بر ما تمام كرد، و از نبوت و رسالت من و ولايت على(عليه السلام) پس از من راضى و خشنود گشت».
در اين هنگام شور و غوغائى در ميان مردم افتاد و على(عليه
السلام) را به اين موقعيت تبريك مى گفتند، و از افراد سرشناسى كه به او تبريك
گفتند، «ابوبكر» و «عمر» بودند، كه اين جمله را در حضور جمعيت بر زبان جارى ساختند: بَخٍّ
بَخٍّ لَكَ يَا ابْنَ أَبِي طالِب أَصْبَحْتَ وَ أَمسَيتَ مَوْلايَ وَ مَوْلى
كُلِّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَة:
«آفرين بر تو باد! آفرين بر تو باد! اى فرزند ابوطالب! تو
مولا و رهبر من و تمام
مردان و زنان باايمان شدى».
در اين هنگام «ابن عباس» گفت: «به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد
ماند».
و «حسّان بن ثابت» شاعر معروف، از پيامبر(صلى الله عليه
وآله) اجازه خواست
كه به اين مناسبت اشعارى بسرايد، سپس اشعار معروف خود را چنين آغاز
كرد:
يُنادِيهِمُ يَوْمَ الْغَدِيرِ نَبِيُّهُمْبِخُمٍّ وَ أَسْمِعْ
بِالرَّسُولِ مُنادِياً
فَقالَ فَمَنْ مَوْلاكُمُ وَ نَبِيُّكُمْ؟ *** فَقالُوا
وَ لَمْ يَبْدُوا هُناكَ التَّعامِياً
إِلهُكَ مَوْلانَا وَ أَنْتَ نَبِيُّنا *** وَ لَمْ تَلْقِ مِنّا فِى الْوِلايَةِ
عاصِياً
فَقالَ لَهُ قُمْ يا عَلِيُّ فَإِنَّنِي *** رَضِيتُكَ مِنْ بَعْدِي
إِماماً وَ هادِياً
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِيُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أَتْباعَ صِدْق مُوالِياً
هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَلِيَّهُ *** وَ كُنْ
لِلَّذِى عادا عَلِيّاً مُعادِياً
يعنى: «پيامبر آنها در روز غدير در سرزمين خم به آنها ندا
داد، و چه ندادهنده
گرانقدرى»!
«فرمود: مولاى شما و پيامبر شما كيست؟ و آنها بدون
چشم پوشى و اغماض صريحاً پاسخ گفتند»:
«خداى تو مولاى ما است و تو پيامبر مائى و ما از پذيرش ولايت
تو سرپيچى نخواهيم
كرد».
«پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) گفت:
برخيز; زيرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم».
«و سپس فرمود: هر كس من مولا و رهبر اويم اين مرد، مولا و
رهبر او است پس شما همه
از سر صدق و راستى از او پيروى كنيد».
«در اين هنگام، پيامبر(صلى الله عليه وآله)عرض كرد:
بارالها! دوست او را دوست بدار و با آن كس كه با على دشمنى ورزد دشمن باش...».
اين بود خلاصه اى از حديث معروف غدير كه در كتب
دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده است.(2)
1 ـ
مائده، آيه 3.
2- جلد 5، صفحه 20.

بکری اندلسی جغرافیدان (متوفّای 487 هجری، در معجم ما استعجم، جلد1، صفحه 492) به گفته سکونی استناد کرده که: «مَوضِع غدیر خم یقال له الخرّار».
وادی «الخرّار» که امروزه به «الظهر» شهرت دارد، در امتداد «وادی الخانق» است. پس، از خود پرسیدم چگونه میتوان موقعیت جُحفه را در این وادی شناخت؟ تا براساس چنین موقعیّتی، مکان تاریخیِ غدیر خم را پیدا کرد؟!
مدّتها به پژوهش پرداختم و در عبارات متناقض و نامفهوم سرگردان شدم، هرچه بیشتر میرفتم از زبان علمیِ جغرافیا دور میشدم و در واژههای راویان و سیاق عبارات مورّخان به دور میافتادم.
هیچ محقّقی را نیافتم که در پژوهشهای خود در باره سخنان پیامبر در غدیر خم، با دید جغرافیایی، این واقعه تاریخیِ اسلام را بررسی کرده باشد. راهی نداشتم جز آنکه خود بار سفر بر دوش کشم، بیابانهای حجاز را طی کنم تا تاریخ را در مکانش بخوانم... راهی نداشتم جز آنکه در منطقه جغرافیایی رابُغ فرود آیم و در پیِ منزلگاه غدیر، این سوی و آن سوی بگردم و بجویم، ببینم و بخوانم تا با دل، جای پای پیامبر را بیابم و بر آن بوسه زنم.
چون در عرض جغرافیایی 47 . /22 و طول 58 ./038 بیابانهای رابغ را طی کردم تا به سوی میقات جحفه در عرض 42 ./ 022 و طول 8 ./ 039 جغرافیایی ره سپارم. نخستین پرسشی که به ذهنم رسید، این بود که: آیا مکان فعلیِ میقات در همان مکانی است که در تاریخ به جُحفه شهرت دارد؟ اگر آری است، دلیل آن چیست؟ و اگر نیست، فاصله میان آن دو مکان چقدر است؟
برای رسیدن به پاسخ، مسجدِ میقات جُحفه را به سوی شمال شرقی طی کردم تا بر تلّی که در برقاء القطیعا قرار داشت رفته، به مشاهده بیابانهای اطراف پردازم. وقتی بر فراز این تلّ نیمه سنگی رسیدم و به اطراف نگریستم، در شمال غربی، آثار بنای تاریخی عظیمی را دیدم که در میان رملها فرو رفته بود.
در آن لحظه، هم بنا را بقایای قصری دیدم و هم شبیه قلعهای مرتفع که دقیقا در آغاز وادی الحلق قرار دارد و هر بینندهای را در شکوه خاموش خود مبهوت میسازد.
موقعیت چنین بنایی را حدّ میان حرّه شرقی که آن را «ابوبره» میگویند و حرّهجنوبی که به «العزوریه» شهرت داشت، دیدم. دقیقا در مسیری که به الخرّار میرود.
چون خواستم موقعیت جغرافیایی این حصن یا به گفته مردمِ آن حوالی، قصر عُلیا را مشخص کنم، به نزدیکترین مقیاسها در عرض جغرافیایی 44 . / 22 و طول 7 ./ 39 رسیدم. دقیقا 16 کیلومتریِ شهر رابغ، در کنار بحر احمر و 9 کیلومتریِ شرق جاده ساحلیِ مدینه، جده و مکه.
با توجه به اینکه مسیر «وادی مر» و «وادی الخانق» به «وادی الخرار» و از آنجا به طرف «وادی الحلق» تغییر مسیر داده و به «وادیالغائضه» متصل میشود، وجود چنین بنای برافراشتهای از قرون گذشته نشانگر مرکزیت کدام وادی در جحفه است؟ آیا غیر از این است که دقیقا محلّ تجمع مردم جحفه را در تقاطع این وادیها مشخص میکند؟ اگر چنین است پس باید محل میقات دورتر از مرکز شهرک جحفه بوده باشد.
اجازه دهید با حوصله و رعایتِ امانتِ تمام در استناد و منابع، موضوع پژوهش را بکاویم تا بتوانیم درباره موقعیت محل غدیر خم ابهامهای تاریخی را بشناسیم و پاسخهای تاریخی را بجوییم.
بقایای بنای تاریخی با دیوارهایی به ارتفاع هشت متر و طول سی و سه متر، مجموعا دارای 1089 متر مساحت است و در یک مجتمع کم سکنهای مانند جُحفه در قرن 3 و 4 نمیتواند صرفا یک دژ نظامی بوده باشد. باید قسمتی از یک حصاری به نظر آید که اهل جحفه درآن به سر میبردند و در آن از مصریان و مغربیانِ راهیان حج و عمره پذیرایی میشده تا تدارکات سفر آنان را از میقات جحفه تا مکه فراهم سازند.
چنین برداشتی از جغرافیای تاریخی جُحفه، مطابق است با سخن امام حربی که در اواخر قرن سوم میزیسته و نوشته است: «جُحفة... عَلیها حِصْن و بابان، و المنازل فی السّوق داخل الحصن» .(1) از خود پرسیدم چرا محدوده چنین حصاری در فاصله 4/5 کیلومتری مسجد میقات جحفه ساخته شده است؟! به بررسی پرداختم تا به یک سند معتبر تاریخی و جغرافیایی رسیدم و آن گفته البکری اندلسی است که نوشت: «و فی أوّل الجُحفة مسجدالنّبی صلیاللهعلیهوسلم به موضع یُقال لَهُ عَزوَر».(2)
این چه مسجدی است که به نام پیامبر ساخته شده و در مجاورت سمت شمال شرقیِ همین محدوده حصارهای فعلیِ جحفه قرار داشته است؟
آنچه مسلّم است، دو موقعیت مهم تاریخی اسلام به جحفه اهمیت خاصی بخشید،یکیانتخابمحلّبهعنوان میقات و دوم واقعهای که در جریان بازگشت پیامبر از حجّة الوداع به وقوع پیوست.
درباره این واقعه معنوی، در سیره، از میان چند مأخذ اصیل، تنها به گفته یک تاریخنگار بزرگ بسنده میکنیم:
ابن واضح یعقوبی مینویسد: پیامبر اسلام، «خرج لیلاً منصرفا الی المدینة، فصار الی موضع بالقرب من الجُحفة یقال له: غدیر خم، لثمانی عشرة لیلة خلت من ذیالحجّة، و قام خطیب، فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ، اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ...».(3)
به اعتبار چنین واقعه تاریخی، از توقّف پیامبر و ایراد خطبه، مسجدی بنا شد که در نظر تابعین و دیگر مسلمانانِ قرون نخستینِ اسلام، از اهمیت ویژهای برخوردار بود. وقتی البکری اندلسی میگوید: «... غدیر خمّ علی ثلاثة أمیال من الجحفة ... و هی الغیضة الّتی تسمّی خمّ» معلوم میگردد که محلّ غدیر دورتر از محلّ میقات (جحفه) بوده است. اسدی هم بنا به تصریح سمهودی در «وفاء الوفا» (صفحه 1204)، همان فاصله 3 میل را نوشتهاند، نباید ما را به اشتباه اندازد؛ زیرا تعیین محدوده جنوبی جُحفه در هر قرنی تفاوت داشته است. بدین لحاظ ، اگر فاصله 3 میل را از کانون میقات جحفه محاسبه کنیم، حدودا محلّ بنای تاریخی، در محدوده مسجد غدیر خم بوده است؛ زیرا وقتی فاصله میان مسجد میقات تا بقایای بنای تاریخی را اندازه گرفتند، حدود 4000 ـ 5000 متر است، با توجه به اینکه هر میل عربی حدود 1700 متر است، با نشانی امام حربی، البکری و زمخشری و نووی تطبیق اصولی دارد.
پس از اطمینان از حصول این نتایج، پژوهشی بر نظریاتی که مغایر این دستاوردها بود تعمّق کردم، پس از جمع بندی با دو نظر در خور توجه روبرو شدم:
نخست بر نظریه عرام، مبنی بر یک میلی فاصله جحفه و غدیر، تأمّلی داشتم، یافتم که این نظریه بدان جهت که معلوم نکرده مبدأ اندازهگیری از حصن جحفه بوده یا از محلّ میقات، نمیتواند یک نظریه مغایر با نظریه ما باشد، بهخصوص آنکهاگر فاصلهیک میل را از مرکز حصن جحفه در نظر آوریم، همان نتیجه 3 میل بین محدوده میقات تا غدیر خم به دست میآید.
نظر دیگر، احتمالی است که عاتقبن غیث بلادی، پژوهشگر مکّی دورانِ ما داده است. او مینویسد: در اثنای بررسی موقعیت جغرافیایی جحفه، مردی را در بیابان دیده و از او محلّ غدیر خم را پرسیده است. آن بادیه نشین: «أشار الی نخلات مطلع الشمس فقال: هذیک الغُربة، و یقع شرق رابغ بما یقرب من 26 کیلا»(4)
اولاً: در هیچ مأخذی نیافتم که مورّخ یا سیّاح و جغرافیدان و ادیبی، غدیر خم را در غربه دانسته باشد. آنچه ما از مسیر کاروانها میان مکه و مدینه دانستهایم و بانقشههای تاریخی آنها آشناییم، هیچ جا مسیر قوافل، شرق وادی مر نبوده است، آنچه که وجود دارد و میتوان به آن اطمینان داشت، مسیرجحفه رو به شمال از طریق العزرویه بوده است و نه از کنار حره ذویبان و در همین مسیر، بنای مسجد غدیر محلّ عبادت راهیان حج بوده است.
ثانیا:اگرحصنجحفه را مرکز جحفه بدانیم، محل غدیر خم به زعم عاتق بلادی، در 8 کیلومتری؛ یعنی 17 میلی شمال شرقی جحفه است و این فاصله را در هیچ مدرک تاریخی نمیتوانیم بیابیم، هر چه هست سخن از 1 تا 3 میل، یعنی حدّ اکثر 2 تا 5 کیلومتر است.
ثالثا: اگر محلّ میقات را مرکز جحفه بگیریم، فاصله غدیر خم تا میقات، 14 کیلومترمیشود و این در راههای کاروانی کاروانهای حجاج راه کمی نیست که جغرافیدانان ومورّخان را به اشتباه اندازد تا بنگارند: «غدیر خم، عند جحفة...»
رابعا: چگونه میتوان به گفته فردی اعتماد کرد که نشانی غدیرخم را بعد از قرنها به عنوان چاهی در نظر میآورد که چند نخل در اطراف آن روییده شده است! حال آنکه همه محقّقان از محل غدیر خم به عنوان بنای مسجدی به نام غدیر خم یاد کردهاند که لا اقل 5 قرن در معرض دید جغرافیدانان و محل عبادت راهیان مکه و مدینه بوده است.
اکنون اجازه دهید سند تاریخیِ ذیل را مورد مطالعه قرار دهیم:
کلینی در «الفروع من الکافی»(5) تحت عنوان «کتاب الحج»، بابی را به مسجد غدیرخم اختصاص داده. این سند تاریخی قرن 2/4 را ذیل آن ثبت کرده است:
عَنْ أَبان عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیهالسلام قَالَ: «یُسْتَحَبُّ الصَّلاةُ فِی مَسْجِدِ الْغَدِیرِ لاِءَنَّ النَّبِیَّ صلیاللهعلیهوآله أَقَامَ فِیهِ».(6)
و از عبدالرحمن الحجاج آورده است که گفت: «سَأَلْتُ أَبَا إِبْرَاهِیمَ علیهالسلام عَنِ الصَّلاةِ فِی مَسْجِدِ غَدِیرِ خُمٍّ بِالنَّهَارِ وَ أَنَا مُسَافِرٌ فَقَالَ صَلِّ فِیهِ فَإِنَّ فِیهِ فَضْلاً...»(7) و 7 قرن بعد، سمهودی در وفاء الوفا(8) محل غدیر خم را مسجدی به نام غدیرخم دانسته، میگوید: «وَ أخبرنی مُخبر أنّه رأی هذا المسجد علی نحو هذه المسافة من الجحفة، و قد هدم السیل بعضه».
به شک دیگری افتادم که شاید کسانی که خطبه پیامبر را در غدیرخم روایت کردهاند، مکان دیگری غیر از جحفه را نشان دادهاند. به بررسی پرداختم، در مجموعه چنین اسنادی، همه نظرها به غدیری است که در جحفه وجود داشته و از زمانهای دور به آن «مَهْیَعَه» میگفتند.
تأکید میکنم: جحفه یا مهیعهای که در منابع متعدّد به آبگیرهای آن در مسیر ارتباطی میان مکه و مصر و عراق و شام اشاره شده، در مسیر بازگشت پیامبر از مکه به سوی مدینه قرار داشته است. برای این منظور به ذکر چند مدرک تاریخی مورد اعتماد بسنده میکنیم:
در حدیث جابربن عبداللّه از واقعهای که ابن عقده آن را در «حدیث الولایه» آورده میخوانیم: «کُنّا مَعَ النَّبِیّ فی حَجّةِ الْوداع فَلَمّا رَجَعَ اِلیَ الُْجْحَفة نَزَلَ ثُمَّ خَطب النّاس...» و به سند حذیقةبن اُسید در «الفصول المهمه» ابن الطباغ المالکی میخوانیم: «لَمّا صَدَرَ رَسُولُ اللّهِ مِنْ حَجَّةِ الْوَداعِ وَ لَمْ یَحُجَّ غَیرها أَقْبَل حَتّی اِذا کان بالجُحفةِ...» و در گفته زیدبن ارقم که ابن طلحه شافعی آن را در کتاب «مطالب السئول» (ص 16) ثبت کرده، عبارت: «نَزَلَ رَسُولُ اللّه الجُحفة ثُمَّ أقْبل عَلَی النّاسِ...» را میخوانیم و... جز تصریح راویان از صحابه پیامبر، به: اذا کان بالجحفة و ذلک یوم غدیر خم من الجحفة و له بها مسجد معروف»... «لمّا خرج النّبیّ الی حَجّة الوَداعَ نَزل بالجحفة»...اشاره به مکانی دیگر نیافتم و هیچ مدرکی در اسناد تاریخی سفر الهی حجة الوداع ندیدم که به جز جحفه به خرار و یا وادی مر و یا... تصریح کرده باشد.
پس به خود گفتم: چرا باید مانند عاتق بلادی به دنبال سخن فردی ناشناخته، حدود 18 میل از جحفه دور شویم؟!وآن هم به جای بررسی محدوده آثار مخروبه، بنای مسجدی مشهور در تاریخ، دنبال چاه و چشمه غدیر در مکان ناشناختهای به نام «الغُرُبة» بگردیم؟!
عاتقکه برای من دانشمندی دوست داشتنی است، از چنین احتمالی نامطمئن بوده که در کتاب «معجم معالم الحجاز»(9) اصلاً به جایگاه این غدیر در الغربه اشارهای نکرده و به همان اقوال قدما بسنده کرده که زمخشری گفته است: «بالجحفة، و قیل: هو علی ثلاثة امیال من الجحفة... و قال عرام و دون الجحفة علی میل» و «قال الحازمی خمّ واد... عند الجحفة بغدیر» (صفحههای 156 ـ 158) در حالیکه عاتق کتاب «علی طریق الهجره» خود را در سال 1393 هجری برابر 1973 م . بوده، چرا از چنین کشف و نتیجهای ذیل واژه خمّ در کتاب «معجم معالمالحجاز» یادی نکرده است؟ با آنکه چاپ اول آن را پنج سال بعد، از کتاب «علیطریقالهجره»درسال 1979م. برابر 1399 هجری ارائه داده است؟!
فکر میکنم که در زمان هجرت پیامبر اسلام، جحفه جز به عنوان محلّ تلاقی کاروانها شهرکی نبوده و الاّ در مسیر هجرت، از موقعیت آن نام برده میشد و بعدها در قرن دو که به صورت شهرکی درآمد؛ چرا آبادیهای آن را در محدوده محل مسجد غدیر خم ندانیم که هم در قرنهای دوم تا پنجم مورد توجه حکومتهای علوی در مدینه و مغرب بوده و هم خلفای فاطمی مصر.
قبول این نظر مستلزم آن است که بتوانیم یک دلیل تاریخی موثقی، مبنی بر دور بودنِ محلّ مسجد غدیر خم، در 3 میلی مسجد میقات، ارائه دهیم که بعدها به مرکز جحفه، در محل بقایای تاریخی دژ مسکونی یاد شده تبدیل شده است و عمران و آبادانی آن منطقه هم به انگیزه حفظ خاطره غدیر در مسیر بازگشت از حجّةالوداع و هم به دلیل اهمیت به اهتمام سفر حج مصریان و مغربیان، مورد توجه خاص ادارسه مراکش در فاصله 172 تا 310 هجری و خلفای فاطمی قرار گرفته است.
نباید فراموش کرد که منطقه حرمین مکه و مدینه جزء لاینفک حکومت مصر بود و پس از سقوط فاطمیهاست که ضمیمه متصرفات صلاحالدین گردید و نباید فراموش کرد که بنای تاریخی به جای مانده در جحفه، به لحاظ هنر معماری متعلّق به قرن 3 ـ 4 هجری است و در این دوران گرچه خلفای عباسی بر اریکه حکومت جای داشتند ولی نمیتوان اسنادی ارائه داد که بنای آن را مربوط به همت خلفای عباسی دانست.
همه این نظریهها بر میگردد به ارائه شواهد تاریخی جغرافیایی که اثبات کند محل مسجد میقات از مرکز جحفه به دور بوده است.
ماهها در خلال پژوهشهای خود، این موضوع را مد نظر داشتم، به هر کتابی که در تاریخ، جغرافیا، حدیث و... مراجعه میکردم، با حوصله با مفاد آن تعمق و دقت میکردم، شاید پاسخ ابهام خود را بیابم، لیکن نیافتم تا اینکه در دیار غربت، بر حسب اتفاق به سندی برخوردم که فکر میکنم میتواند دلیل تاریخی موثّقی محسوب شود:
این سند را محمدبن عمر واقدی (متوفای 207 هجری) در کتاب «المغازی» (ج3، ص839 ) ترجمه فارسی از افلحبن حُمَید، از پدرش، از ابن عمر نقل کرده که: «پیامبر در مسجدی که پایین گردنه اراک در راه جحفه است نماز گزارد و روز جمعه در جحفه فرود آمد و هنگام عصر حرکت کرد و در مسجدی که بیرون جحفه است و از آن محرم میشوند نماز گزارد.» پس مسجد میقات، بنایی بیرون جحفه بوده است. متن عربی؛ «فَحَدَّثنی أفلح بن حُمَید، عن أبیه، قال: «... وَ نَزَل یَوم الجُحفة، ثمّ راح منها فصلّی فیالمسجد الَّذی یحرم منه مشرفا خارجا من الجحفة...». دلیل تاریخی تأکید این سند بر جمله «خارجا من الجحفة» میباشد.(10)
مفهوم جغرافیایی «خارجا من الجحفة»؛ یعنی خارج از محدوده مسکونی جحفه است که بعدها دارای حصاری شد و بقایای آخرین بنای آن تاکنونباقیاست.ازاینروی،چاه غدیر به دوراز مکان میقات و در کنار بناهای مرکز جحفهقرون دوم و سوم جای داشته است.
اکنون اجازه دهید این موضوع را بیشتر مورد پژوهش قرار دهیم و به جای برهمنهادن اسناد و اقوال تاریخی، بر مفهوم جغرافیای واژهها در مستندات تاریخی، عمیق شویم و آن را با موقعیت جغرافیایفعلی منطقه جحفه تطبیق دهیم:
الحربی مینویسد: «و بین مسجد و العین، الغیضة، و هی غدیر خم»(11)
سمهودی نیز همین عبارت را به نقل از اسدی در صفحه 1204 «وفاء الوفا» ثبت کرده است. ولی از اسدی نپرسیده که مفهوم عین در این عبارت چیست؟ وقتی بررسی کردم دیدم حربی درباره آن گفته است: «عین فی بطن الوادی علیها حصن و بابان و المنازل فیالسوق داخلالحصن»، (ص457). پساگر میان مسجد میقات وچشمه (= عین) الغیضه قراردارد و بنا به دلایل و مستندات ارائه شده، در فاصله 4 ـ 5 کیلومتری مسجد میقات، تردیدی نیست که محل الغیضه که به تصریح امام حربی در قرن 3 هجری: «و هی غدیر خم» در همین مجموعه بقایای بناهایی است که در کنار جحفه است. پس اینکه البکری در «معجم ما استعجم» (ص492) مینویسد: «موضع غدیر خمّ یقال له الخرار» اشاره به یک فاصله دوری از این بناها نیست؛ زیرا البکری در همان منبع ولی در صفحه 368 نوشته است که: «و هی الغیضة التی تسمّی خمّ». و این گفته صاحب المشارق که:«انّخمّا اسم غیضة هناک و بها غدیر» مورد استناد عاتق بلادی در صفحه156 «معجم معالم الحجاز» قرار گرفته ولی از اهمیت و استناد به سندیت آن در تعیین محل غدیر غافل مانده است. لذا میتوان گفت محلی که به نام الخرار در منطقه جحفه آمده، همان محل غدیر است و الاّ سمهودی در «وفاء الوفا» (ص 1200) تصریح نمیکرد: «الخرار: انّه بالجحفة» در اینجا یک ابهام اساسی وجود دارد و آن اشاره الحربی به دو مسجد در جحفه است؛ بی آنکه نامی از مسجد غدیر خم برده باشد: ذیل الجحفه نوشته است: «و فی اوّلها مسجد للنبی و یقال له عزور و فی آخرها عند العلمین مسجد للنبیّ، یقال له مسجد الائمة» (ص 457).
أوّلاً: این نشانی مربوط به قرن سوّم هجری است و به درک حقیر دلیل آن نمیشود که در قرن 4 و 5 هجری همین نامها باقی مانده باشد.
ثانیا: جحفه تا قرن 5 آباد مانده و در قرن ششم هجری به ویرانهای تبدیل شده است و آنچه جغرافیدانان قرن ششم به بعد گفتهاند، اوصاف جحفه قرن 1 تا 3 میباشد و نه اوصاف جحفه عصر فاطمیها و سلطه آنها بر حجاز در قرن 4 تا اواخر قرن 5 هجری قمری است.
برای اطمینان بیشتر تلاش کردم تا دقیقا منابع تاریخی جغرافیایی را مورد بازنگری قرار دهم و آنها را با پژوهشهای نوین مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی عربستان سعودی مقایسه کنم:
نام عَزوَر با نام حرّه عزور (امروزه با نام العزوریة) که دقیقا در شمال بنای تاریخی جحفه قرار درد، مطابق است. دقیقا منطقه آبادی که پس از ویرانی آثار حصارها در برابر دیدگانم قرار داشت. بنابراین، بنای این مسجد که در زمان الحربی به عزور شهرت داشته دیگر وجود ندارد، ولی مسجدی به نام «الائمه» بوده که از نظر جغرافیدانان دانشگاه ملک عبدالعزیز جده، همان مسجد جنوبی است و در رساله «امارة رابغ» به صراحت نوشتهاند: «مسجد الائمة هو فی موضع میقات» ص17.
با توجه به اینکه به تصریح همه محقّقان قدیم، دو مسجد در جحفه به نام پیامبر ساخته شده بود، یکی میقات برای احرام و دیگری غدیر، به یاد خطبه غدیر، تردیدی نیست که مسجد عزور که الحربی آن را «مسجد للنبی» دانسته، نمیتواند غیر از مسجد غدیر خم باشد.
بنای این مسجد را سمهودی در فاصله نیمه آْر قرن نهم هجری، خود ندیده است ولی گفته است که: فردی به او اطلاع داده که «أنّه رأی هذا المسجد علی نحو هذه المسافة من الجحفة، قد هدم السیل بعضه»، «وفاء الوفا» (ص1018). این نظر با دلیل تاریخی دیگری روشنتر میشود. توجه کنید:
سمهودی ذیل فصل سوّم «فیما ینسب الیه صلیاللهعلیهوآله من المساجد التی بین مکّة و المدینة» (ص 1001) از همه مساجد میان این راه چهارصد کیلومتری نامبرده، ولیچونبهمنطقه جحفه رسیده، فقطنامیازمسجدالجحفه برده و موقعیت آن را بسیار اجمال وصف و سپس دنباله آن مسجد غدیر خم را نام برده است و بعد از آن مسجد قدید که همین خیمه امّ معبد است. پس مسجد الائمه و عزور کجاست، اگر «الائمه» را میقات ندانیم و عزور را غدیر خم نخوانیم؟... مسلّما نام عزور در زمان الحربی همان مسجد غدیر خم در منابع تاریخی جغرافیایی قرنهای سه تا اوایل ششم است که از همان قرن ویران شده و سمهودی از ویرانی آن خبری یافته و تا به امروز در کنار ویرانههای جحفه نام و نشانی ندارد. اهم مدارکی که در این خصوص یافتهام نظر نصر است که گفته است:
«عَزوَر ثنیة الجحفة علیها الطریق بین مکة و المدینة».(12)
به عنوان یک محقّق در بیابانهای حجاز، از خود پرسیدم: چرا جحفه آباد ویران شد و امروزه جز یک صحرای خشک، نشانی از آن آبادانیها نیست؟! جحفهای که در اقوال بزرگان تحقیق، اشارات صریحی به آبادانی آن شده است. از آن جمله: این رسته صاحب اثر جغرافیایی «الاعلاق النفیسه» در قرن سوم هجری که نوشته بود: «و آن قریه بزرگی است که در آن بازاری است و آب مشروبش از چاهاست». و مقدسی جغرافیدانی دگر در «احسن التقاسیم» (ص 11) آن را «شهریست آباد» وصف کرده است و استخری که در نیمه اول قرن 4 هجری از آن به عنوان: «منزل عامر» یاد کرده و ابنخلدون در «تاریخ العبر» (ج3، ص52) نوشت: «عامرة فی عهد المأمون» و حمیری در «الروض المعطار» به عنوان: «قریة جامعة، لها منبر» یاد کرده است. و البکری در قرن 5 با همین مضمون و... ولی چطور شد که جحفه به سرنوشتی دچار شدکه یاقوت حموی (متوفای 616 ق .) در کتاب «معجم البلدان» از آن همه اهمیت در یک عبارت کوتاه نوشت: «و هی الآن خراب» (ج 2، ص111)، این ویرانی با ویرانی مسجد غدیر خم همدوره بوده و محققان جغرافیا در دانشگاه ملک عبدالعزیز جده قبول دارند که: «و لقد دثر المسجد الشمالی مع اندثار الجحفة» (ص 17). و در صفحه 33 قبول دارند که از عوامل این ویرانی، هجرت قبایلی از بنو سلیم بوده؛ «اضطراب ظروف المنطقة فیالعصر العباسی الثانی ... الی بلاد المغرب العربی».
در نتیجه اگر این ویرانی را بدان جهت بدانیم که عباسیان تمرکز مردمی را حول مکان غدیرخم پراکنده کردند؟ درک صحیحی از منابع تاریخی ارائه ندادهایم؟ آیا طرح کردن عوامل جغرافیایی مانند تغییر مسیر وادی مر عُنیب میتواند آن اهمیتی را داشته باشد که تغییر مسیر قوافل حج از جحفه به رابغ داشت؟
هجرت قبایل در منازعات مذهبی فاطمیها و عباسیان؟!
مراجعه شود به کتاب «بنو سلیم»، تألیف: عبدالقدوسی الأنصاری، چاپ عربستان و کتاب «صبح الأعشی» اثر: القلقشندی در نیمه قرن پنجم هجری، که نوشته است در زمان او: «و من الجحفة و حولها الی ثنیة المعروفة بعقبة السویس لسلیم» (ج4، ص385).
وقتی تحقیق کردم که مصریان و مغربیان کشتی نشین چگون میتوانستند در سفر حج محرم شوند، بیآنکه در میقات جحفه توقف کنند؟ توقّفی که به هرحال میتوانست موجب رونق و بازسازی خرابیها شود، پی بردم که آنان هنگام رسیدن کشتی به رابغ، در ساحل شرقی بحر احمر توقّفی برای این منظور به جای میآوردند، بیآنکه عازم جحفه شوند معیار را بر حد حرم مینهادند. حتی در بسیاری از موارد بیآنکه در ساحل رابغ پیاده شوند، چون کشتی مقابل رابغ میرسیده مسافران رسم احرام را به جای میآوردند.
ابراهیم رفعت پاشا در «مرآة الحرمین» (ج1، ص15)، ضمن شرح سفر حج مصریان در سال 1318 هجری برابر با مارس 1901 م . به آن اشاره کوتاهی کرده است.
پس به عنوان یک محقق از خودم پرسیدم: چرا باید قرنها این میقات ویرانه بماند تا رخداد توقف پیامبر در مکانی به نام غدیر خم، مزاحم جمعی و وسیله جمعی دیگر نشود؟!
سقوط فاطمیها در سال 567 هجری به دست صلاحالدین ایّوبی و روی کار آمدن ایّوبیان مصر 564 ـ 648 هجری برابر با 1169 ـ 1250 م . است که متأسفانه باعث شد تا رونق دادن به بندر جده، جحفه رو به ویرانی نهد و خوشحال باشند از اینکه به جای فهم درست تاریخ، توانستهاند تاریخ را حذف کنند!
اکنون که بنای مسجد میقات نوسازی شده و امکانات رفاهی برای مردمی که میخواهند از این میقات، ترک خود کنند تا خود را در برابر او نهند، فرصتی است که با احیای بنای مسجد غدیر در سمت شمال شرقی بقایای بنای تاریخی، تاریخ مهمترین مکان در مسیر بازگشت پیامبر از حجّةالوداع را زنده نگهدارند. به همان اعتبار تاریخی و شرعی که به همت نوسازان مسجد میقات، بنای مسجد بدر را در بدر و بنای مسجدالعقبه را در منا و مسجد عمر و مسجد علی علیهالسلام را در مدینه بازسازی و مرمّت کردند.
شاید جحفه بار دیگر موقعیت تاریخی ـ فرهنگی خود را در کنار این دو مسجد تاریخی اسلام باز یابد.
کلن،آلمان،دسامبر1999 ـ بهمن 1378

1. 1 . المناسک و اماکن طرق الحج و معالم الجزیره، ص457
2. 2 . معجم مااستعجم، ج1، ص368
3. 3 . الکافی، ج1، ص293
4. 4 . عاتق بلادی، طریق الهجره، ص61
5. 5 . ج4، ص566
6. 6 . الکافی، ج4، ص567
7. 7 . الکافی، ج4، ص566
8. 8 . ج2، ص1018
9. 9 . ج3، چاپ اول 1979 م . ذیل واژه خمّ.
10. 10 . کتاب المغازی، تحقیق: مارسدن جونس، جزء ثالث، ص 1096، چاپ 1966 م . مصر: دارالمعارف.
11. 11 . المناسک و اماکن طرق الحج و معالم الجزیرة، ص458
12. 12 . حمد الجاسر، پاورقی ص457 ؛ کتاب المناسک، امام حربی.
در اين بخش به چند نقل قول علمي توجه نماييد... |
|
|
چند نقل قول علمي:
Algebras are geometric facts which are proved. خيام: جبرها حقايق هندسي هستند كه اثبات مي شوند.
Plato: God ever geometrizes. افلاطون: خداوند هميشه با قواعد هندسي تدبير مي كند.
Euclid: There is no royal road to geometry. اقليدس: در هندسه راه شاهانه وجود ندارد.
Descarte: It is not enough to have a good mind. The main thing is to use it well. دكارت: داشتن يك ذهن خوب كافي نيست.آن چه اهميت دارد استفاده ي صحيح از آن است.
Hilbert: A mathematical theory is not to be considered complete until you have made it so clear that you can explain it to the first man whom you meet on the street. هيلبرت: يك نظريه ي رياضي را نمي توان كامل شمرد تا اين كه شما آن را به اندازه اي واضح سازيد به طوري كه بتوانيد آن را براي اولين فردي كه در خيابان با وي برخورد مي كنيد،توضيح دهيد.
Einstein: Science without religion is lame; religion without science is blind. اينشتين: علم بدون دين،لنگ و دين بدون علم،كور است.
Newton: In the absence of any other proof, the thumb alone would convince me of God's existence. نيوتن: در غياب هر برهاني،(مشاهده ي پيچيدگي هاي)انگشت شست به تنهايي،مرا به وجود خداوند متقاعد مي سازد.
منبع: www-history.mcs.st-andrews.ac.uk
|
فرض كنيد سه ظرف به گنجايش هاي 12، 9 ، 5
ليتر داريم. ظرف 12 ليتري پر از آب است و دو ظرف ديگر خالي هستند . مي
خواهيم محتواي ظرف 12ليتري را به كمك دو ظرف ديگر به دو قسمت مساوي تقسيم
كنيم اما چه طور؟
روشن است كه براي حل مساله لازم نيست از ظرف هاي واقعي استفاده كنيم بلكه كافي است جابه جايي آب را به شكل زير انجام دهيم:

در هر ستون،مقدار آب داخل هر ظرف،بعد از تغيير نوشته شده است.
در ستون اول :ظرف 5 ليتري را پر مي كنيم ،ظرف 9 ليتري خالي مي ماند (0) و در ظرف 12 ليتري ، 7 ليتر باقي مي ماند .
در ستون دوم :از ظرف 12 ليتري ،7 ليتر را در ظرف 9 ليتري ريخته ايم و غيره.
كوشش كنيد با تغيير نوع عمل ها ، راه حل ديگري براي اين مساله به دست آوريد.
در مورد اين مساله ي جالب ،بايد مطلب زير روشن شود:
آيا مي توان به كمك دو ظرف خالي ،از ظرف سومي كه پر از آب است هر مقدار
دلخواه آب برداشت ،مثلا" از ظرف 12 ليتري و به كمك ظرف هاي 9 و 5 ليتري
،يك ليتر ،دو ليتر ،سه ليتر ،چهار ليتر .... تا 11 ليتر بر داريم ؟
تمام بحث انجام شده در بالا را مي توان به كمك توپ باهوش ،البته به شرطي
كه ميز بيلياردي مخصوص آن طراحي شده باشد ، مورد بررسي قرار داد.
روي يك ورق كاغذ ، خط هاي موازي و مايلي
چنان رسم كنيد كه خانه هاي شطرنجي به شكل لوزي با زاويه ي 60 درجه به وجود
آيد سپس شكلOBCDA را طبق شكل زير بسازيد :
اين همان ميز بيليارد است . اگر توپ بيليارد
را در طول OA حركت دهيم ،پس از برخورد به كناره ي AD ، طبق قانون، زاويه
تابش برابر زاويه بازتابش است پس زاويه تابش
= زاويه بازتابش
،توپ در امتداد
حركت مي كند . بعد از برخورد در
روي امتداد
به حركت در مي آيد و بعدبا تكرار اين روش به ترتيب روي خط هاي
حركت خواهد نمود .
در شكل فوق ضلع OA شامل 9 خانه (گنجايش پيمانه ي بزرگ تر)،OB شامل 5
خانه(گنجايش پيمانه ي كوچك تر) ، AD شامل 3 خانه(اختلاف حجم ظرف پر
از آب وپيمانه ي بزرگ تر, 3=9-12) و بالاخره BC شامل 7 خانه (اختلاف حجم ظرف پر از آب وپيمانه ي كوچك تر, 7=5-12)مي باشد.
متذكر مي شويم كه هر نقطه واقع بر ضلع هاي ميز ، با تعداد خانه هاي معيني از OB و OA جدا شده است .مثلا" فاصله ي نقطه ي
تا OB ،چهار خانه و تا OA پنج خانه است ،از نقطه ي
تا OB چهار خانه و تا OA صفر خانه است. بنابراين هر نقطه از ضلع هاي ميز ،
كه توپ بيليارد به آن جا مي رسد به وسيله ي دو عدد مشخص مي شود.
اولين عدد ،يعني تعداد خانه هايي كه نقطه را از OB جدا مي كند، نماينده
ي مقدار آب در ظرف 9 ليتري و دومين عدد ،يعني تعداد خانه هايي كه
نقطه را از OA جدا مي كند ، نماينده ي مقدار آب در ظرف 5 ليتري مي
باشد، البته بقيه ي آب در ظرف 12 ليتري خواهد بود.
اكنون توپ بيليارد را در امتداد OA حركت دهيد و ضمن اين كه متوجه نقطه های برخورد آن با كناره ها ي ميز هستيد ،حركت آن را تا
تعقيب نمائيد . چند نقطه ي برخورد را براي نمونه مي نويسيم :اولين نقطه ي برخورد (0و9)A .دومين نقطه ي برخورد (5و4)
.سومين نقطه ي برخورد (0و4)
.نقطه ي چهارم (4و0)
. نقطه ي پنجم (4و8)
:[در اين لحظه توپ راهنمايي مي كند كه 8 ليتر آب را در ظرف خالي 9 ليتري بريزيم] .و....
اگر اجازه دهيد كه توپ حركت خود را ادامه دهد از تمام راس هاي لوزي ها
،خواهد گذشت.و سپس به نقطه ي اوليه ي O بر خواهد گشت.اين حركت به
معناي آن است كه از ظرف 12ليتري مي توان ازيك تا نه ليتر (بايد مقدار
برحسب ليتر و با عدد صحيح بيان شده باشد.) در ظرف 9 ليتري و از يك تا پنج
ليتر در ظرف 5 ليتري ريخت .
اگر كمي دقت كنيم مي بينيم كه توپ مي تواند راه حل كوتاه تري به ما بدهد،
براي اين منظور توپ را در امتداد كناره ي OBحركت مي دهيم و در اين حالت
روي هم 8 برخورد تا رسيدن به
انجام مي گيرد.
نكته :مساله اي از اين نوع ممكن است اصلا" جوابي نداشته باشد .اما توپ چگونه اين امر را نشان مي دهد ؟
خيلي ساده : در اين حالت ، توپ به نقطه ي O برمي گردد بدون اين كه از نقطه ي مورد نظر عبور كرده باشد .
تمرين : با رسم ميز بيليارد،نشان دهيد كه نمي توان به كمك ظرف هاي 7 ليتري
و 9 ليتري ،آب ظرف 12 ليتري را به دو قسمت مساوي 6 ليتري تقسيم كرد.
يك موش در 20 متري سوراخ خود است . گربه اي با آن 5 جست (پرش) فاصله دارد .هر بار كه گربه يك جست مي زند، موش 3 متر به طرف سوراخ خود مي دود و هر جست گربه برابر 10 متر است،در اين گريز و تعقيب آيا گربه مي تواند موش را به چنگ خود در آورد؟
با توجه به اين كه گربه با موش 50 متر فاصله دارد و در هر جست،گربه 10 متر و موش 3 متر مي پيمايند .وقتي گربه نخستين جست خود را بزند،موش به 17 متري سوراخ خود خواهد رسيد، فاصله ي گربه از موش برابر با : (متر)43=3+10-50 خواهد بود .وقتي گربه دومين جست خود را بزند، فاصله ي موش از سوراخ خود 14 متر خواهد شد و فاصله ي گربه از موش به (متر)36=3+10-43 خواهد رسيد، به همين روش جدول زير را مي توان تشكيل داد:
پس موش،فرصت داخل شدن در سوراخ خود را دارد.
منبع:سرگرمي هاي رياضي براي همه
ترجمه ي : كاظم فائقي
| |||
شايد تا حالا خيلي سعي كردهايد كه با دوستانتان با رمز حرف بزنيد يا يك خطي مثل خط ميخي را براي خودتان اختراع كنيد كه هيچ كس از عهدهي خواندن آن برنيايد.در اين جا يك روش خيلي ساده براي رمز نگاري را توضيح ميدهيم.
فرض كنيد ميخواهيد جملهي
«بعد از كلاس ميبينمت» را با رمز براي دوستتان بفرستيد
تا يك قرار مهم را يادآوري كنيد.
قبل از شروع هر كاري حروف الفبا را روي يك تكه كاغذ بنويسيد و آن ها را از 1 تا 32 شماره گذاري كنيد :
قبل از هر چيز ، نياز به يك كلمه
ي كليد داريد. فرض كنيد «سلام» كليد رمز شما باشد. گام
بعدي ، تبديل كردن كلمه ي كليد به عدد است. «س» پانزدهمين ،
«ل» بيستو هفتمين ، «الف» اولين و
«م» بيست و هشتمين حروف الفبا هستند . پس كلمهي كليد ما
به اين صورت درمي آيد:
.
حالا سراغ جملهي موردنظر ميرويم. 15 اولين عدد كلمه ي كليد و
اولين حرف جمله ب=2 مي باشد ، چون ص=17=15+2، پس به جاي "ب" ، "ص"
را مي نويسيم . 27 دومين عدد كلمه ي كليد و دومين حرف جمله ع=21 مي
باشد،چون 48=21+27 از 32 بيش تر است،پس به جاي "ع" ،ش= 16=32-48را مي
نويسيم . 1سومين عدد كلمهي كليد و سومين حرف جمله د=10 مي باشد ،
چون ذ= 11=10+1، پس به جاي "د" ، "ذ" را مي نويسيم . به همين ترتيب به جاي
"الف" ، "ن" را مي نويسيم . حالا كه به انتهاي واژهي كليدي رسيديم،
دوباره از اول شروع ميكنيم و بقيه ي حرفها را با استفاده از
كليد جابهجا ميكنيم. سرانجام ، جمله ي موردنظر
«بعد از كلاس ميبينمت» با كلمهي كليد
«سلام» به جملهي رمزي:«صشذ نم ظمنو فاوسقني
»تبديل ميشود.دوست شما با داشتن كليد ميتواند
جملهي رمزي را به ترتيب زير رمزگشايي كند :
اولين حرف جمله ي رمزي : ص=17 و اولين حرف كليد : س=15 مي باشد ، چون
ب= 2=15-17 پس اولين حرف جمله "ب" مي باشد كه همين طور است . دومين حرف
جمله ي رمزي : ش=16 و دومين حرف كليد : ل=27 مي باشد ، چون نمي توان از 16
واحد 27 واحد برداشت پس به ترتيب زير عمل مي كنيم :ع= 21=27-16+32 (توجه
كنيد كه در رمز كردن جمله ،اگر حاصل از 32 بيش تر مي شد ، 32 واحد از آن
كم مي كرديم و در رمز گشايي اگر عمل تفريق امكان پذير نبود، 32 واحد
به آن اضافه مي كنيم .) اگر اين روند را ادامه دهيم جمله ي ما رمز گشايي
مي شود .
خاصیت اعداد بین صفر ویک
در يك عبارت توان مانند a به توان x كه a مثبت و ثابت و x عدد بزرگتر از يك باشد حاصل
توان نيز زياد ميشود اما اگر a كوچكتر از يك و بزرگتر از صفر باشد (بين صفر و يك) حاصل
توان كوچكتر ميشود.
به عبارت ديگر براي مثال شما اگر 2 را به توان سه برسانيد ميشود هشت كه از دو
بيشتر است , اما اگر يك دوم (كه عددي بين صفر و يك است) را به توان 3 برسانيد
ميشود يك هشتم كه از يك دوم كوچكتر است.اين خاصيت اعداد است كه اگر عدي
در انها ضرب شود يا به توان برسند جوابشان كوچكتر ميشود.
* ايا ميدانستيد كه اگر يك عدد دو رقمي را انتخاب كنيد(مثل 47 يا 89 و ...) و
سپس عددهاي ان را از خود عدد دو رقمي كم كنيد(مثلا عدد 47 : 36 = 7 - 4 - 47 )
عدد بدست امده هميشه مضربي از 9 خواهد بود.
همچنين در مورد اعداد 3 رقمي اگر چنين عملي شود
(مثلا 723 : 711 = 3 - 2 - 7 - 723 )حال اگر رقمهاي عدد بدست امده را با هم
جمع كنيد( 9 = 1+1+7 هميشه جواب يا 9 خواهد بود يا 18.
* عدد 6 به هر توان طبيعي كه برسد رقم يكان جوابش 6 و رقم دهگانش فرد است و
رقم يكان نصف اين عدد هميشه 8 خواهد بود.
* 4 تقسيم بر يك دوم 8 خواهد بود كه به نظر مي ايد ميشود 2
تاريخچه عدد صفر
يکی از معمول ترين سئوالهائی که مطرح می شود اين است که: چه کسی صفر را کشف کرد؟ البته برای جواب دادن به اين سئوال بدنبال اين نيستيم که بگوئيم شخص خاصی صفر را ابداع و ديگران از آن زمان به بعد از آن استفاده می کردند.
اولين نکته شايان ذکر در مورد عدد صفر اين است که اين عدد دو کاربرد دارد که هر دو بسيار مهم تلقی می شود يکی از کاربردهای عدد صفر اين است که به عنوان نشانه ای برای جای خالی در دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) بکار می رود. بنابراين در عددی مانند 2106 عدد صفر استفاده شده تا جايگاه اعداد در جدول مشخص شود که بطور قطع اين عدد با عدد 216 کاملاً متفاوت است. دومين کاربرد صفر اين است که خودش به عنوان عدد بکار می رود که ما به شکل عدد صفر از آن استفاده می کنيم.
هيچکدام از اين کاربردها تاريخچه پيدايش واضحی ندارند. در دوره اوليه تاريخ کاربرد اعداد بيشتر بطور واقعی بوده تا عصر حاضر که اعداد مفهوم انتزاعی دارند. بطور مثال مردم دوران باستان اعداد را برای شمارش تعداد اسبان، ... بکار می برند و در اينگونه مسائل هيچگاه به مسئله ای برخورد نمی کردند که جواب آن صفر يا اعداد منفی باشد.
بابليها تا مدتها در جدول ارزش مکانی هيچ نمادی را برای جای خالی در جدول بکار نمی بردند. می توان گفت از اولين نمادی که آنها برای نشان دادن جای خالی استفاده کردن گيومه (") بود. مثلاً عدد6"21 نمايش دهنده 2106 بود. البته بايد در نظر داشت که از علائم ديگری نيز برای نشان دادن جای خالی استفاده می شد وليکن هيچگاه اين علائم به عنوان آخرين رقم آورده نمی شدندبلکه هميشه بين دو عدد قرار می گيرند بطور مثال عدد "216 را با اين نحوه علامت گذاری نداريم. به اين ترتيب به اين مطلب پی می بريم که کاربرد اوليه عدد صفر برای نشان دادن جای خالی اصلاً به عنوان يک عدد نبوده است.
البته يونانيان هم خود را از اولين کسانی می دانند کهدرجای خالی ,صفر استفاده می کردند اما يونانيان دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) مثل بابليان نداشتند. اساساً دستاوردهای يونانيان در زمينه رياضی بر مبنای هندسه بوده و به عبارت ديگر نيازی نبوده است که رياضی دانان يونانی از اعداد نام ببرند زير آنها اعداد را بعنوان طول خط مورد استفاده قرار می دادند.
البتهبعضى ازرياضی دانان يونانی ثبت اطلاعات نجومی را بر عهده داشتند. در اين قسمت به اولين کاربرد علامتی اشاره می کنيم که امروزه آن را به اين دليل که ستاره شناسان يونانی برای اولين بار علامت 0 را برای آن اتخاذ کردند، عدد صفر می ناميم. تعداد معدودی از ستاره شناسان اين علامت را بکار بردند و قبل از اينکه سرانجام عدد صفر جای خود را بدست آورد، ديگر مورد استفاده قرار نگرفت و سپس در رياضيات هند ظاهر شد.
هنديان کسانی بودند که پيشرفت چشمگيری در اعداد و جدول ارزش مکانی اعداد ايجاد کردند هنديان نيز از صفر برای نشان دادن جای خالی در جدول استفاده می کردند.
اکنون اولين حضور صفر را به عنوان يک عدد مورد بررسی قرار می دهيم اولين نکته ای که می توان به آن اشاره کرد اين است که صفر به هيچ وجه نشان دهنده يک عدد بطور معمول نمی باشد. از زمانهای پيش اعداد به مجموعه ای از اشياء نسبت داده می شدند و در حقيقت با گذشت زمان مفهوم صفر و اعداد منفی که از ويژگيهای مجموعه اشياء نتيجه نمی شدند، ممکن شد. هنگاميکه فردی تلاش می کند تا صفر و اعداد منفی را بعنوان عدد در نظر بگيريد با اين مشکل مواجه می شود که اين عدد چگونه در عمليات محاسباتی جمع، تفريق، ضرب و تقسيم عمل می کند. رياضی دانان هندی سعی بر آن داشتند تا به اين سئوالها پاسخ دهندو در اين زمينه نيز تا حدودى موفق بوده اند .
اين نکته نيز قابل ذکر است که تمدن ماياها که در آمريکای مرکزی زندگی می کردند نيز از دستگاه اعداد استفاده می کردند و برای نشان دادن جای خالی صفر را بکار می برند.
بعدها نظريات رياضی دانان هندی علاوه بر غرب، به رياضی دانان اسلامی و عربی نيز انتقال يافت. فيبوناچی، مهمترين رابط بين دستگاه اعداد هندی و عربی و رياضيات اروپا می باشد.
در زمان قديم كه روستاييان محصولات خودشان را بميدان براي فروش مي آ وردند يك زن روستايي يك سبد تخم مرغ بميدان آورده كه بفروشد.
هنوز هيچ نفروخته بود كه اسب يك سوار پاش خورد بسبد تخم مرغ. نتيحتا بيشتر تخم مرغ ها شكستند.
اسب سوار خيلي نا راحت شد واز روستايي پوزش خوا ست و حاضر شد پول همه آنهارا بپردازد.
اسب سوار از روستايي سوال كرد": "مادر جون چند تا تخم مرغ داشتي؟"
خانم در حواب گفت:
"تعدادشونو نميدو نم اما وقتي آنهارا دوتا دوتا بر ميداشتم يكي باقي ميموند
وقتي
سه تا سه تا بر ميداشتم يكي باقي ميموند, وقتي چهارتا چهارتا بر ميداشتم
يكي باقي ميموند, وقتي پنحتا پنحتا بر ميداشتم يكي باقي ميموند, وقتي شش
تا شش تا بر ميداشتم يكي باقي ميموند, اما وقتيكه هفت تا هفت تا بر
ميداشتم هيچي باقي نميموند.
اسب سوار حساب كرد و پول تخم مرغاي زن را داد.
- سوال
كمترين تعداد تخم مرغي كه زن روستايي ميتوانست داشه باشد چندتا بود؟
- جواب ۳۰۱ ميشه
منطقش
اينه كه بايد كوچكترين عددي رو پيدا كنيم كه باقيماندهاش وقتي تقسيم
به اعداد ۲ تا ۶ ميشود بايد يك باشه و اين عدد مضربي از هفت باشه
از روش ديگر اگر بخواهيم بررسي كنيم مي بينيم كه a-1بر ۲و۳و۴و۵و۶ بخشپذير است و از طرف ديگر aبر ۷ بخشپذير مي باشد.ك.م.م اعداد ۲و۳و۴و۵و۶ عدد ۶۰ مي باشد اما ۶۰ نمي تواند a-1 باشد زيرا ۶۱ بر۷ بخشپذير نيست.60*2را بجاي a-1 در نظر مي گيريم مطلوب نيست ۳*۶۰ را در نظر مي گيريم بازهم نمي شود.۴*۶۰ نيز همينطور زيرا ۲۴۱ بر۷ بخشپذير نيست.اما ۶۰*۵ درست است زيرا عدد ۳۰۱ بر ۷ بخشپذير است.بنابراين كوچكترين عدد با شرايط مساله ۳۰۱ مي باشد كه صابر با برنامه اش به آن رسيد.
افقی
1 - اگر nضلعی منتظم محاط در دایره به شعاع R دارای مساحت
باشد،nبرابرچند است - عددهای
ناصفرb ، a وc تصاعدی حسابی تشکیل می دهند
.اگر1واحدبهaیا2واحدبهcبیفزاییم تصاعدی هندسی به دست می آید.دراین صورت
bبرابر چنداست؟
2 - زاویه های یک پنج ضلعی یک تصاعد حسابی تشکیل می دهند یکی از این زاویه ها بر حسب درجه برابر است باچند. - دریک تصاعد عددی
آن گاه،
چند است؟
3- به فرض
مقدار X+Yچند است؟
4- از دستگاه معادلات
مقدار
چند است؟
5- اگر
بر
تقسیم پذیرباشد ، مقدار
چند است. - ذره ای به صورت قائم به بالا پرتاب می شود وبر طبق
پس از t ثانیه به ارتفاع s می رسد بیش ترین مقدار s چند است؟
6- زاویه ی بین دو بردار
و
چند است.
عمودی
1- تکرار یک عدد است. - در یک تصاعد هندسی مجموع هشت جمله ي اول 10برابر مجموع چهار جمله ی اول آن است .جمله ی نهم چند برابر جمله ی اول است.
2- دو برابر اولین عدد اول سه رقمی - دوبردارOA,OBبه طول های مساوی با محورOXبه ترتیب زوایای
و
درجه می سازند، زاویه ی بردار
با محورOXچند درجه است.
3- دستگاه معادلات خطی
جواب منحصر به فرد دارد،
رابیابید.
4- در دنباله ی(رشته) اعداد
به جایXعددی قرار می گیرد که حاصل، یک تصاعد حسابی می گردد 4X را بیابید.
5- شش خط که هیچ دو تای آن ها موازی نیستند وهیچ سه تای آن ها از یک نقطه
نمی گذرند در یک صفحه رسم شده اند ،این شش خط، صفحه را به چند ناحیه تقسیم
کرده اند. - ![]()
6- درمثلث ABD زاویه یB قائمه است . نقطه ی C رویAD به طوری است که AC=CD, AB=BC زاویه یDABچند درجه است ؟
حل جدول :
از
قديم رياضي به دو دسته ي حساب و هندسه تقسيم ميشده در يونان بيشتر
رياضيدانان بزرگ به علم هندسه پرداخته اند زيرا در آن زمان كه يوناني ها
برده داري ميكردند علومي را كه كاربردي بود تحقير ميكردند زيرا آنها تمام
كارها و علوم كاربردي را مختص برده ها مي دانستند و چون فكر ميكردند كه
علم هندسه كاربردي ندارد به علم هندسه پرداختند و كشفهاي زيادي را در
هندسه به دست آوردند ولي در زمينه ي حساب ضعف هاي زيادي داشتند البته در
چند سده ي آخر كه بيشتر دانشمندان به اسكندريه رو آورده بودند كارهاي
اندكي در زمينه ي رياضيات محاسبهاي داشتند.يوناني ها حتي نتوانستند راه
ساده اي براي عدد نويسي پيشنهاد كنند و عددها را به كمك حروف الفبا
مينوشتند. اما در سده ها و هزاره هاي پيش از دانش يونان مردمي كه در
سرزمينهاي ايران، بابل، مصر، چين و جاهاي ديگر زندگي مي كردند از آن جا كه
به كاربرد هاي رياضيات نظر داشتند نه تنها در عدد نويسي، كه به طور كلي در
زمينه هاي مختلف رياضيات محاسبه اي، بسيار پيشرفته بودند و با عددهاي كوچك
و بزرگ كار مي كردند.
به همین ترتیب میتونین برای سه نفر و چهار نفر و ... تکرار کنین استدلال رو. در نتیجه اگه n نفر خالدار باشن تا روز n-1 ام صبر ميکنن و بقيه که خال ندارن تا روز n ام. روز n ام افراد خالدار دسته جمعی خودشون رو ميکشن و از اينجا بقيه ميفهمن که خودشون خال ندارن. يعنی تا صبح روز n+1 فرد خالداری تو قبيله وجود نخواهد داشت. پس تو این قبیله ما 7 نفر خالدار بودن چون تا صبح روز هشتم دیگه فرد خالداری تو قبیله نبوده
ديوفانت از رياضي دانان يونان باستان بوده كه بويژه
روي مساله هاي مربوط به عدد صحيح كار ميكرده است.پس از در گذشت ديوفانت
شاگردانش نوشته زير را بر روي سنگ گور او حك كردند:
﴿﴿ اينجا ارامگاه
ديوفانتوس است.او عمري طولاني داشت يك ششم سالهاي عمرش را در كودكي گذراند
, پس از ان يك دوازدهم سالهاي عمرش را در جواني سپري كرد , انگاه پس از
انكه يك هفتم از سالهاي عمرش هم گذشت ازدواج كرد. پنج سال پس از انكه
ازدواج كرد, همسرش براي او يك پسر اورد.سرنوشت چنين بود كه اين پسر پيش از
او درگذرد در حالي كه تعداد سالهاي عمرش نصف تعداد سالهايي بود كه پدرش
زندگي كرد.﴾﴾ديوفانتوس چند سال عمر كرد و مرگ او چند سال پس از در گذشت
پسرش روي داد؟
-> جواب:هر گاه
طول عمر ديوفانت ۱ فرض شود تعدا سالهاي كه پيش از ازدواج گذرانده يك ششم
بعلاوه ۱ دوازرهم بعلاوه يك هفتم سال ميشود و وقتي عدد صحيح است كه فرض
برابر با مضربي از كوچكترين مضرب مشترك عددهاي 6,12 و 7 يعني مضربي از 84
باشد.اما از مضربهاي صحيح 84 تنها خود 84 پذيرفتني است.بنابراين:ديوفانت
84سال و پسرش 42 سال عمر كرده است و با محاسبه كسرهايي از عمرش كه ياد شده
اند به دست خواهد امد كه پسرش وقتي زاده شده كه او 38 سال داشته و 4 =
(42+38) - 84 سال پس از مرگ پسرش در گذشته است.
- به دنبال ایجاد سوء تفاهمی بین پادشاه و وزیر زیرک ، شاه دستور می دهد
وزیر را در طول هفته آینده " در روزی که او نمی داند وی را در آن روز می
کشند !" ، به قتل برسانند. وزیر پس از شنیدن این دستور ، کمی فکر می کند و
سپس میگوید: شما هیچ روزی نمی توانید مرا بکشید!!! پادشاه از او میخواهد
که شرح دهد طبق چه استدلالی جلادان نمیتوانند او را بکشند؟ اگر شما جای
وزیر باهوش باشید چه پاسخی می دهید؟!!!
-> جواب: چون وزير اين
استدلال را کرده بنابراين اطمينان دارد که در هيچ روزی کشته نمی شود. پس
پادشاه هرروزی که بخواهد می تواند او را بکشد چون وزير مطمئن است طبق
استدلال قبل که کشته نمی شود!
با فرض اين که شنبه اول هفته باشد؛ روز
جمعه نمیتواند روز قتل وزير باشد. چرا که در اين صورت وزير روز قبل
از آن (پنجشنبه)ميداند که فردا کشته خواهد شد و اين خلاف قول شاه
است. با حذف روز جمعه اگر روز قتل پنجشنبه باشد وزير روز قبل يعنی
چهارشنبه میداند که فردا کشته خواهد شد و اين خلاف قول شاه
است. به اين ترتيب روز پنجشنبه هم حذف میشود. با استدلال مشابه
روزهای ديگر هفته هم نمیتواند روز قتل وزير باشد. بنابراين در هيچ
روزی پادشاه نمیتواند قول خود را عملی کند. احتمالا اين استدلال
پادشاه است. ولی مشخص است که اين استدلال برخلاف ظاهر صحيح ان
نمیتواند صحيح باشد و مثلا پادشاه میتواند روز دوشنبه سروقت
وزير رفته و او را به قتل برساند بدون آنکه وزير از قتل خود خبر داشته
باشد.
پدری از دو
پسر تیزهوش خود می خواهد که هر کدام یک عدد انتخاب نمایند و بدون آنکه
دیگری متوجه شود، عدد خود را به او بگویند. پدر بعد از شنیدن اعداد
میگوید: حاصلضرب دو عددی که آنها انتخاب کرده اند، 8 یا 16 می باشد. سپس
از پسر بزرگتر سئوال می کند: " آیا میدانی عددی که برادرت انتخاب کرده است
چند می باشد؟"
پسر بزرگ: " نمی دانم! "
پدر از پسر کوچکتر همین سئوال را می پرسد.
پسرکوچک : " نمی دانم! "
پدر از پسر بزرگ مجددا همین سئوال را می پرسد.
پسر بزرگ: " نمی دانم! "
پدر از پسر کوچک مجددا همین سئوال را می پرسد.
پسرکوچک : " نمی دانم! "
پدر از پسر بزرگ بازهم همین سئوال را می پرسد.
پسر بزرگ: " می دانم! "
شما مي دانيد عددی که پسر کوچک انتخاب نموده است چند است؟
->
جواب : بزرگه میگه نمیدونم، پس عدد وی 16 نیست چون اگر 16 بود با توجه به
حاصلضرب اعلام شده فقط عدد 1 برای پسر کوچک باقی می ماند و در آن صورت می
توانست به راحتی عدد پسر کوچک را بگوید. .....
B- کوچیکه میگه نمیدونم، پس عدد وی 1 و 16 نیست. چون اگر 1 بود فقط عدد 8 ، و اگر 16 بود فقط عدد 1 برای بزرگه باقی می ماند. .....
C- بزرگه میگه نمیدونم، پس عدد وی 1 و 8 نیست. .....
D- کوچیکه میگه نمیدونم، پس عدد وی 2 و 8 نیست. .....
در این لحظه که از بزرگه سوال میشود ، او تنها عدد باقی مانده برادرش را که 4 می باشد، میتواند اعلام کند
دو مرد يك كوزه هشت ليتري پر از روغن دارند.دو كوزه خالي سه و پنج لتري هم دارند.چگونه ميتوانند با استفاده از اين سه كوزه روغن را بطور مساوي و دقيق بين خود تقسيم كنند؟
>>>

صورت مساله: 12 سکه داریم که یکی از آنها تقلبی است(معلوم نیست سنگین تر از بقیه است یا سبکتر) میخواهیم با سه بار وزن کردن اون سکه تقلبی رو پیدا کنیم.
.
و اما راه حل:
12 سکه را به 3 دسته 4 تایی تقسیم می کنیم و با انتخاب 2 دسته تا از آنها توزین اول را انجام می دهیم 2 حالت پیش می آید:
الف)2 دسته برابرند: پس دسته باقی مانده حاوی سکه تقلبی است. از بین 4 سکه این دسته 2 تا را انتخاب و توزین دوم را انجام می دهیم. اگر برابر بودند سکه تقلبی در بین 2 تای دیگر است، کافی است که یکی از آنها را با یک سکه معمولی بسنجیم(توزین سوم) که سکه تقلبی معلوم می شود. اگر برابرنبودند سکه تقلبی در بین همین 2 تا است، باز کافی است که یکی از آنها را با یک سکه معمولی بسنجیم(توزین سوم) که سکه تقلبی معلوم می شود.
ب) 2 دسته نا برابرند: یکی از 2 دسته حاوی سکه تقلبی است و مساله قدری سخت تراز حالت الف می شود . با خارج کردن 3 سکه از یک دسته و جابجایی 2 سکه از دسته دیگر به این دسته و افزودن 1 سکه معمولی به دسته دیگر توزین دوم را بین 2 دسته 3 تایی ایجاد شده انجام می دهیم .3 حالت پیش می آید:
ب-1) دو دسته برابرند
پس سکه تقلبی در بین 3 تای خارج شده
است. با توجه به اینکه میدانیم از کدام دسته این 3 تا برداشته شده اند نوع
نابرابری ان دسته در توزین اول سبکتر یا سنگینتر بودن سکه را معلوم می کند
پس با توزین سوم سکه تقلبی بین این 3 سکه معلوم می شود.
یعنی 2 تارا با هم می سنجیم اگر برابر بودند سومی تقلبی است
واگرنابرابربودند همانی که نوع نابرابری را داشته باشد تقلبی است.
ب-2) دو دسته نابرابری خلاف توزین اول دارند پس سکه تقلبی بین 2 سکه جابجا شده است که با توزین سوم معلوم میشود.
ب-3)
دو دسته نابرابری مشابه توزین اول دارند. پس سکه های خارج شده وسکه های
جابجا شده (*) سکه های معمولی هستند و سکه تقلبی بین آنهایی است که جابجا نشده اند. در کل از 8 سکه مشکوک 5 تا کنار میرود و 3 سکه
مشکوک باقی میماند. از دسته ای که 2 سکه دارد یکی را خارج می کنیم و1 سکه
را به دسته دیگر منتقل می کنیم و در سمت دیگر 2 سکه معمولی می گذاریم توزین سوم را بین این 4 سکه انجام می دهیم .2 حالت پیش می آید:
ب-3-1) دو دسته برابرند پس سکه تقلبی سکه خارج شده است .
ب-3-2) دو دسته نابرابری خلاف توزین اول دارند پس سکه جابجا شده همان سکه تقلبی است.
ب-3-3) دو دسته نابرابری مشابه توزین اول دارند. پس سکه های خارج شده وجابجا شده سکه های معمولی هستند و سکه غیر این دو تقلبی است.
- اگه يه خانواده ای پسر داشته باشن چقدر احتمال داره فرزند ديگه شون دختر باشه.
اين مساله اگه نتونين خوب استدلال کنين به يه پارادوکس شبيه ميشه. از يه طرف ميتونين بگين احتمال پسر و دختر شدن ۵۰ درصده در نتيجه پسر بودن يه فرزند ربطی به جنسيت فرزند ديگه نداره و اين دو پيشامد کاملا مستقلند و نتيجه بگيرين که جواب ميشه ۵۰ درصد.
از طرف ديگه ميتونين برای دو فرزند چهار حالت رو متصور بشين (پسر-پسر)، (پسر-دختر)، (دختر-پسر) و (دختر-دختر) حالتی که يکی از فرزندان پسر باشه و يکی دختر ميشه دو حالت از چهار حالت در نتيجه با اين استدلال، جواب ميشه ۵۰ درصد.
اما هر دو اينها غلطه. شما در اينجا به يه احتمال شرطی روبرو هستين. احتمال دختر بودن يکی از فرزندان به شرط اينکه فرزند ديگه پسر باشه. از چهار حالتی که در بالا گفته شد حالت (دختر-دختر) حذف ميشه چون با شرط پسر بودن يک فرزند جور در نمياد. ميمونه ۳ حالت و از اين سه حالت دو تاش حالت مورد نظر ماست. در نتيجه احتمال دختر بودن فرزند ديگه ميشه دو سوم.
مردي تردست كه با جواني ساده دل اما ازمند همسفر شده بود و به مقدار پولش
پي برده بود به او چنين پيشنهادي كرد:
تردست:دوست داري پولت را دو برابر كنم؟؟
ساده دل:چه بهتر از اين.
تر دست:يك شرط دارد هر بار كه پولت را دو برابر كنم بايد 800 تومان به من بدهي
قبول ميكني؟؟
ساده دل شرط را پذيرفت اما پس از 3 بار همه ي پولهايش را از دست داد!!
اين جوان ساده دل قبل از اين شرط بندي چند تومان با خود داشته است؟؟
**جوان در بار سوم كه پس از دو برابر شدن پولش و پرداختن 800 تومان چيزي
برايش نمانده 400 تومان داشته است
بار دوم پس از دو برابر شدن پولش 1200=800+400 تومان و پيش از ان 600=2/1200 تومان داشته است .
به همين ترتيب معلوم ميشود كه پولش در بار نخست برابر بوده با:
700=2/(600+800).................700 تومان
>>> مساله اینشتین <<<-
این مساله را انشتین در قرن نوزدهم مطرح کرده و
گفته است 98 درصد مردم دنیا قادر به حلش نیست. ممکن است ظاهر
مساله خسته کننده باشد ولی در باطن نیست:
1- در یک خیابون 5 خانه وجود دارد که با پنج رنگ متفاوت رنگ شدند.
2- در هر خانه يک نفر با ملیت متفاوت با بقیه زندگی میکند.
3- هر کدوم از 5 صاحبخونه يک نوشیدنی متفاوت, یه مارک سیگار متفاوت دوست دارد و يک حیوان متفاوت در خانه نگهداری میکند
سوال این است که چه کسی در خانه ماهی نگهداری میکنه با این شرطها که:
1- انگلیسه خونه اش قرمزه
2- سوئدیه تو خونه سگ نگه میداره
3- دانمارکیه چای دوست داره
4- خونه سبز رنگ سمت چپ خونه سفیده
5- صاحب خونه ی سبز رنگ قهوه دوست داره
6- کسی که سیگار پالمال میکشه پرنده نگهداری میکنه
7- صاحب خونه زرد رنگ سیگار دانهیل میکشه
8- مردی که تو خونه وسطی زندگی میکنه شیر دوست داره از نوشیدنی ها(نه حیوونا)
9- نروژیه تو اولین خونه زندگی میکنه
10- مردی که بلندز میکشه همسایه اونیه که گربه نگهداری میکنه
11- مردی که اسب نگهداری میکنه همسایه مردیه که دانهیل میکشه
12- مردی که بلو مستر میکشه آبجو دوست داره(ببخشید ماءالشعیر)
13- آلمانیه سیگار پرنس میکشه
14- نروژیه همسایه اونیه که خونه اش آبیه
15- مردی که بلندز میکشه همسایه ای داره که آب دوست داره بین نوشیدنیها
حالا نگین زمان انیشتین این سیگارها نبوده. لابد یه بدبختی اومده به جای ایکس و ایگرگ این چیزها رو گذاشته که مساله طبیعی تر بشه.
آمارگيری
- یه آمار گیر میره در یه خونه ای و راجع به خودش و بچه هاش سوال میکنه.
طرف میگه: "برای سن بچه هام یه معما میگم باید حلش کنی تا سنشون رو پیدا کنی. من سه پسر دارم که حاصل ضرب سن اونا میشه 36 و حاصل جمع سنشون 2 تا از شماره پلاک همسایه سمت راستی کمتره".
آمار گیره یه خورده فکر میکنه و میگه: "با این اطلاعات نمیتونم حلش کنم میشه یه راهنمایی بکنین".
صابخونه میگه: "پسر بزرگترم حلوا شکری عقاب خیلی دوست داره!!!" و آمارگیره مساله رو حل میکنه.
حالا شما میتونین بگین سن بچه ها به ترتیب چند بوده؟
اگه اعدادی که حاصل ضربشون میشه 36 رو بنویسین میشه این لیست:
1 1 36 -> که حاصل جمعشون میشه 38
1 2 18 -> 21
1 3 12 -> 16
1 4 9 -> 14
1 6 6 -> 13 *2 2 9 -> 13 *2 3 6 -> 11
3 3 4 -> 10
آمارگیر پلاک
خونه همسایه رو میدیده ولی گفته با این اطلاعات نمیتونه حلش کنه. پس حتما
ابهامی تو قضیه بوده و این ابهام تنها از دو سری 1 6 6 و 2 2 9 ناشی
میشه که جمع هر دو 13 میشه. حالا از این که صابخونه گفته "پسر بزرگترم" میتونیم نتیجه بگیریم که از بین پسراش یه پسری باید سنش از همه بیشتر باشه و یعنی دوقلو نداشته باشه. پس جواب میشه 2 2 9.
به جای حلوا شکری عقاب هم هر چیز دیگه ای میتونه باشه.
دو عرب با هم مسافرت ميكردند يكي از انها 5 قرص نان و ديگري 3 قرص نان با خود
داشت.
عرب سومي به انها پيوست .شب شد و همه با هم 8 قرص نان را خوردند.عرب سوم 8
درهم به ان دو عرب ديگر داد كه بر سر تقسيم ان بين اين دو اختلاف افتاد.
ان كه 5 قرص نان داشته بود مي گفت تقسيم بايد به نسبت 5 به 3 انجام گيرد
و ديگري مي گفت بايد به تساوي باشد.اختلافشان بالا گرفت
و سرانجام از حضرت علي داوري خواستند .ان حضرت 7 درهم را حق صاحب 5 قرص نان و1 درهم را حق صاحب 3 قرص نان دانست!!!
به نظر شما داوري حضرت بر چه پايه اي بوده است؟
**نكته ي اصلي در حل اين مساله ان است كه معلوم شود عرب ميهمان چقدر نان
خورده
و از انچه خورده چه مقدارش از ان هر يك از دو عرب بوده است .چون 8 قرص نان
را سه نفر به تساوي خورده اند پس هر كدام هشت سوم قرص نان را خوره اند.
ان كه 5 قرص نان داشته هشت سوم انها را خودش خورده و هفت سوم انها را عرب
سوم خورده است و ديگري كه 3 قرص نان داشته هشت سوم انها ره خودش خورده و تنها يك سوم انها را به عرب سوم داده است.
بنابراين 8 درهم بايد به نسبت هفت چهارم و يك چهارم تقسيم شود كه سهم اولي 7 درهم وسهم دومي 1 درهم است.
توپ قرمز پلاستيكي
توپ قرمزي را به رياضي دان ، فيزيك دان و مهندسي مي دهند تا حجم آن را تعيين كنند.
رياضي دان شعاع آن را با خط كش محاسبه مي كند.
فيزيك دان توپ را در يك ظرف مدرج آب مي اندازد و...
مهندس بعداز كمي فكر:"برم ببينم مي تونم جدول حجم توپ هاي قرمز را پيدا كنم".
تحقيق در تاريكي
رياضي دان،فيزيك دان وزيست شناسي براي هدف هاي تحقيقاتي در اتاقي تاريك زنداني شدند.بعد از يك هفته اتاق را باز كردند.
زيست شناس گفت:"حوصله ام سر رفت يك قوطي را پيدا كردم و به زمين زدم،...."
فيزيك دان:"اتاق را گشتم تا تصويري از هندسه ي اتاق دستم آمد،آن گاه يك
استوانه ي فلزي را در عرض 2 و طول 1 پيدا كردم ، با سرعت لازم و به طور
عمودي به زمين زدم...."
در نهايت وقتي در سوم را باز كردند صداي ضعيفي به گوش رسيد"فرض مي كنيم كه C يك قوطي كنسرو باز شده است..."
تعريف
"
" چيست؟
رياضي دان:" نسبت محيط دايره به قطر آن است"
فيزيك دان:"
برابر است با : 1415927/3 مثبت يا منفي
"
مهندس:" تقريبا" 3 است".
اعداد اول
از يك رياضي دان ، مهندس و فيزيك دان مي خواهند تا بررسي كنند آيا تمام اعداد فرد اولند.
رياضي دان مي گويد:3 اول است ، 5 اول است ،7 اول است ولي 9 اول نيست.پس يك مثال نقض داريم و قضيه درست نيست.
مهندس مي گويد: 3 اول است ، 5 اول است ، 7 اول است ، 9 اول است ، 11 اول است.خوب همه ي اعداد فرد اول هستند.
فيزيك دان مي گويد: 3 اول است،5 اول است،7 اول است،9 خطاي آزمايش است ،11
اول است و خوب با دقتي كه داريم ، مي توانيم بگوييم همه ي اعداد فرد
اولند.
محاسبه ي حد
روزي معلم پاي تابلو حد زير را نوشت و از يكي از دانش آموزان خواست تا آن را محاسبه كند.
دانش آموز بي درنگ نوشت:
معلم با حيرت گفت:اين چيست كه نوشتي؟دانش آموز گفت:چون در مساله ي قبل داشتيم:
يك رابطه ي جالب
كافي است n ها را از صورت و مخرج با هم بزنيم.!!!
منابع: http://mathjokes.com
مجله راه المپياد،شماره 3
شايد تاكنون هنگام گذر از خيابان به يك
معركهي پهلواني كه جمعيت بسياري دور آن مشتاقانه حلقه زدهاند،
برخورد كردهايد. پهلواني كه ادعا ميكند: دو كاميون را همزمان
ميتواند چنان نگه دارد كه هيچ كدام نتوانند جابهجا شوند. در
اين لحظه در مورد كار او چه فكر ميكنيد؟ شايد در بدو امر فكر كنيد
كه اين حقهاي بيش نيست و كاميونها اصلاً نيرويي به پهلوان
وارد نميكنند، يا به عبارت بهتر حركت شان نمايشي است. شايد هم پيش
خودتان فكر كنيد اين مرد حتماً از يك نيروي ماوراءطبيعي برخوردار است، ولي
بايد بگوييم كه هر دو حدس تان كاملاً اشتباه است. چون هم حركت
ماشينها واقعي است و هم پهلوان ما يك انسان معمولي بيشتر نيست.
حالا اجازه دهيد براي تان قصهي اين پهلواني و راز اين مرد پهلوان را
بازگو كنيم. دو كاميون M,N (شكل 1) در خلاف جهت هم قرار دارند.
كابل AB در نقطهي A به شاسي كاميون M و در نقطهي B به
شاسي كاميون N بسته شده، نقطهي وسط اين كابل را در نظر
ميگيريم و C ميناميم. حالا كابل را بين دو تخته چرم چنان
ميدوزيم كه C داخل و وسط چرم باشد.
شكل 1
پهلوان نمايش ما، تختهي چرم را روي
سينهي خود ميگذارد و با سينهي خود به آن فشار
ميآورد و با دو دست خود كابل را در دو نقطهي D و E
ميگيرد. البته توجه كنيد كه طول كابل AB را نسبت به پهناي
شانهي پهلوان بسيار بزرگ ميگيريم.
نمايش شروع ميشود. دو راننده ، كاميونها را روشن ميكنند
و هر كدام كاميون خود را به طرف جلو هدايت ميكند. پهلوان با
سينهي خود به تخته چرم فشار وارد ميكند و با دو دست خود ،دو
تكه كابل CA و CB را با نيرويي كه خيلي زياد نيست ولي با يك قيافهي
ساختگي كه نشانگر تلاش بسيار زياد اوست، به طرف خود ميكشد.
راز پهلوان ما در حكمي كه در زير مي آوريم ، نهفته است :
از آن جايي كه طول AB به نسبت پهناي شانهي پهلوان، بسيار بزرگ است،
CA و CB دو پارهخط راست ديده ميشوند، پهلوان در حقيقت در جايي
قرار ميگيرد كه زاويهي دو پارهخط CA و CB به ْ180 خيلي
نزديك باشد.
نيرويي كه پهلوان با سينهي خود به تخته چرم وارد ميكند در
دستگاه مختصاتي كه مبدا آن C ومحورهايش بر CA و CB واقع اند ،به دو نيروي
و
تجزيه ميشود. اين نيرو را با
نمايش ميدهيم. (شكل 2)
M را وسط
در نظر ميگيريم.
از آن جا كه
پس خواهيم داشت:
از طرفي
پس :
، چونC> به ْ180 بسيار نزديك است، پس زاويهي
بسيار كوچك خواهد بود و لذا سينوس اين زاويه هم بسيار كوچك خواهد بود. پس طبق (*) ، CP در برابر
خيلي كوچك است و اين يعني پهلوان با نيروي كمي مي تواند اين نمايش را اجرا كند .
منبع : كتاب هندسه دلپذير
نوشته ي : احمد شرف الدي
قضيه ي دايره ي مونژ : سه دايره ي دو به دو متخارج با شعاع
هاي مختلف درنظر بگيريد . سپس مماس هاي مشترك خارجي هر جفت از اين دايره
ها را رسم كنيد .ثابت كنيد كه محل تلاقي اين مماس ها ، بر يك امتدادند .
پيش از اثبات ، نياز به معرفي چند مفهوم فيزيكي داريم !!!
الف ) مركز جرم : تاكنون در بررسي حركت اجسام ، آن ها را به صورت ذرات جرم
دار بدون بعد در نظر گرفته ايم .اما آيا توجيهي براي اين كار داريم؟ با
معرفي مفهوم " مركز جرم " اين امر توجيه مي شود . براي جسم ، نقطه اي به
نام مركز جرم وجود دارد كه حركت آن مانند حركت ذره اي است كه تحت تاثير
همان نيروهاي خارجي قرار دارد .
نكته 1 : مركز جرم يك ديسك در صفحه با توزيع يكنواخت جرم ، عبارت است از
مركز ديسك . در ادامه ي اين مقاله ديسك ها با توزيع يكنواخت جرم فرض
مي شوند.
نكته 2 : براي سيستمي متشكل از دو ديسك به جرم هاي
با مركز هائي به مختصات
و
، مركز جرم را با
تعريف مي كنيم كه در آن :
و
. اين تعريف نشان مي دهد كه مركز جرم اين سيستم بر خط واصل مركزهاي دو ديسك واقع است .
نكته 3 : اگر سيستم
متشكل از 2 ديسك و سيستم
متشكل از 2 ديسك به ترتيب داراي جرم كل
باشند ، آن گاه مركز جرم سيستم
كه از دو سيستم
و
تشكيل مي شود را با
تعريف مي كنيم كه در آن :
و
و
و
مركز جرم هاي
و
هستند . اين تعريف نشان مي دهد كه مركز جرم
بر خط واصل مركز جرم هاي
و
واقع است .
ب) جرم منفي : وقتي به جسمي نيرو وارد مي كنيم ، طبق رابطه ي برداري:
، انتظار اين است كه جسم در صورت حركت ، در جهت نيروي وارده حركت كند .
علت اين انتظار، مثبت بودن كميت جرم در رابطه ي فوق است . در اين جا
مي خواهيم شما را با مفهوم جرم منفي آشنا كنيم كه در فيزيك نوين
كاربردهائي دارد. گوئيم جسمي داراي جرم منفي است هرگاه با اعمال نيرو بر
جسم ، در صورت حركت ، جسم در خلاف جهت نيروي وارده حركت كند ، يعني مثلا"
ما جسم را هل مي دهيم و جسم به طرف ما شتاب مي گيرد . !!! جرم منفي را با
نماد m-نشان مي دهيم .
اكنون به اثبات قضيه مي پردازيم :
دايره ها را با c,b,a نام گذاري كرده و محل تلاقي مماس هاي خارجي b,a را با C و c,a را با B و c,b را با A نشان مي دهيم .هريك از دايره هاي c,b,a را به عنوان يك ديسك به ترتيب با جرم هاي
كه قدر مطلق اين جرم ها با شعاع ديسك ها نسبت عكس دارند ، در نظر مي گيريم .
حال توجه شما را به لم زير جلب مي كنيم :
لم : دو ديسك در صفحه به شعاع هاي R , r با r
1) اگر دو ديسك داراي
جرم مثبت باشند كه جرم ها با شعاع ها نسبت عكس دارند ، آن گاه مركز جرم
سيستم متشكل از آن ها بر محل تقاطع مماس هاي مشترك داخلي آن ها واقع است .
2) اگر ديسك به شعاع r داراي جرم منفي و ديسك به شعاع R داراي جرم مثبت
باشند به طوري كه قدر مطلق جرم ها با شعاع ها نسبت عكس دارند ، آن گاه
مركز جرم سيستم متشكل از آن ها بر محل تقاطع مماس هاي مشترك خارجي آن ها
واقع است .
اثبات لم : مبدا محور مختصات را بر O و محور x ها را بر
در نظر مي گيريم .
1)
اگر
مركز جرم S (سيستم متشكل از دو ديسك) باشد آن گاه با استفاده از (*) خواهيم داشت :
2) اگر
مركز جرم S (سيستم متشكل از دو ديسك) باشد آن گاه با استفاده از (*) خواهيم داشت (در اين حالت نيز برقراراست ) :
اكنون 3 سيستم به صورت زير در نظر مي گيريم :
و
و
.
اگربا استفاده از دو سيستم
و
سيستمي تشكيل دهيم كه جرم هاي :
بر يكديگر واقع شوند ، آن گاه سيستم حاصل عبارت است از :
. پس طبق نكته 3 و قسمت 2) لم فوق ، مركز جرم سيستم
كه همانا نقطه ي B مي باشد با مركز جرم هاي
و
كه همانا A,C هستند ، بر يك امتداد واقع مي شوند . و به اين ترتيب اثبات قضيه به پايان مي رسد .
منابع :
| |||
دو دوست با هم قرار گذاشتند كه سوار
دوچرخههايشان با حداكثر سرعت كه ميتوانند به سمت يكديگر
ركاب بزنند و بعد از طي فاصله ي ميانشان كه برابر L است با
يكديگر برخورد كنند.
وقتي دو دوست حركت خود را آغاز ميكنند، سگ آنها كه
دوستدار هر دو است، با حداكثر سرعتي كه ميتواند از نزد
دوچرخهسوار اول شروع به دويدن ميكند تا به دوچرخهسوار
ديگر برسد و مجدداً بلافاصله تغيير مسير ميدهد و نزد
دوچرخهسوار اول برميگردد و اين كار را آن قدر تكرار
ميكند تا دو دوچرخهسوار با هم برخورد كنند. به نظر شما
اين سگ چه مسافتي را دويده است؟
ريشههاي تاريخي اين مسأله برميگردد به بحثي كه بيش از 50 سال
پيش، بين دو رياضيدان مشهور به نام هاي استانيسلاو اولام و جان
فون نويمان درگرفت و به «مسألهاي كه جان فون نويمان را
فريفت» مشهور شد،چرا كه اولام تصور كرد كه ايده ي حل اين مساله
به وسيله ي سري كه توسط فون نويمان ارائه شد بسيار پيچيده است و فون
نويمان متوجه حقه ي حل مساله نشده است.
فرض كنيد كه دو دوچرخه سوار با سرعت يكسان V حركت كنند و
همچنين تندي سگ را U در نظر بگيريم و در ضمن فرض كنيد كه سگ
ميتواند در يك آن، جهت حركت خود را تغيير دهد.
اجازه دهيد قبل از هر بحثي منظورمان از تندي را روشنتر بيان كنيم.
در اين جا ما از تندي حركت سگ صحبت ميكنيم نه از سرعت آن، تندي حركت
سگ ثابت است اما هر بار كه با يكي از دوچرخهسواران برخورد
ميكند تغيير مسير ميدهد، سرعت او تغيير ميكند، سرعت
كميتي برداري است كه هم تندي حركت و هم جهت حركت را نشان ميدهد. پس
هميشه به تفاوت موجود بين تندي و سرعت توجه داشته باشيد!
بررسي مسير رفت و برگشت سگ به يك سري نامتناهي منتهي ميشود. امّا اجازه دهيد نگاهي به ابتدا و انتهاي وضعيت بيندازيم.
چه مدت طول خواهد كشيد تا دوچرخهسواران با يكديگر برخورد كنند؟ زمان موردنظر به اين قرار است:
.
از آن جا كه سگ با تندي ثابتU ميدود،فاصلهاي كه سگ طي ميكند، چنين ميشود:
.
خب حالا بياييد استدلال نويمان را در خصوص حركت اين سگ ببينيم، كه درحقيقت به يك سري نامتناهي منتهي ميشود:
نمودار زير را كه فاصلهي ميان دوچرخهسواران و مسافت طي شده توسط سگ را بر حسب زمان نشان ميدهد ، ملاحظه كنيد:
مثلث هاي
و ... همه مثلثهايي متشابه هستند. نسبت تشابه اين مثلث ها را q
ميناميم. هنگامي كه دوچرخهسواران به فاصلهي L از هم
قرار دارند، سگ به زمان
جهت رسيدن از دوچرخه سوار اول (A) به دوچرخه سوار دوم (
) نياز دارد[چرا؟] و مسافت
را در اين زمان مي دود . طي اين زمان دوچرخهسواران به يكديگر نزديكتر شدهاند كه اين ميزان برابر با
است. بنابراين فاصله ي جديد ميان آنها چنين خواهد بود:
، از اين رو،نسبت تشابه برابر است با:
.
در نتيجه، طول مسافت دويدن بار دوم سگ(از
به
) ، برابر با
خواهد بود. [چرا؟] . ما ميبايست اين وضعيت را دوباره و دوباره تكرار
كنيم. در واقع ما سري نامتناهي براي كل مسافت طي شده توسط سگ را داريم:
مسافت طي شده
از طرفي :
.
پس فاصلهي طي شده توسط سگ برابر با
است كه دقيقاً همان چيزي است كه با نگاهي كوتاه به ابتدا و انتهاي مسير در بالا بهدست آمد.
پس در حقيقت،فون نويمان فريب نخورده بود.
منبع :
100 مساله ومعماي جالب فيزيك و رياضي
ترجمه ي: بهداد بسيجي
آيا تا به حال فكر كردهايد كه ما
چگونه مطلبي را ميآموزيم؟ چقدر و با چه سرعتي ياد ميگيريم؟
مغز ما چگونه ميتواند يك مسأله را حل كند؟ آيا تا به حال به
نحوهي عملكرد مغز فكر كردهايد؟
عملكرد دقيق مغز هنوز كشف نشده است و برخي جنبههاي آن براي انسان
شناخته شده نيستند. ولي براي ما روشن شده است كه بافتهاي عصبي
از تعداد زيادي سلول به نام نرون تشكيل شدهاند، كه به يكديگر متصل
هستند. زماني كه اين نرونها به يكديگر وصل ميشوند، تشكيل
شبكهي عصبي مغز را ميدهند. شبكه يعني واحدي كه تمام اجزاي آن
با هم در ارتباط باشند.(مثل شبكههاي كامپيوتري).
آيا ميدانيدكه ميتوانيم با توجه به نحوهي عملكرد
شبكهي مغز، شبكههاي مصنوعي مغز را در دنياي واقعي طراحي كنيم
و با استفاده از آن بسياري از مسائل را حل كنيم؟
براي روشن شدن اهميت شبكههاي عصبي در
اين جا به چند نمونه از كاربردهاي شبكههاي مصنوعي در زندگي انسان
ميپردازيم: رديابي سرطان، تجزيهي بنزين، پيشبيني صاعقه،
تشخيص تقلب در كارت اعتباري، تشخيص تصاوير واقعي، پردازش مكالمات تلفني،
كنترل ترافيك،تشخيص بيماري، تعيين اعتبار امضاي اشخاص، سيستمهاي
رادار، مينگذاري و ... .
حالا كه با اهميت شبكههاي مصنوعي،بيش تر آشنا شديد، شما را با اصولي
كه به وسيلهي آنها بتوان شبكههاي عصبي
را با روابط رياضي تشريح كرد، آشنا ميكنيم.اين اصول
از طبيعت واقعي و زيستي مغز و نرونها گرفته شده است.
ابتدا ساختار نرون را بررسي ميكنيم. يك نرون داراي چندين قسمت است
كه هر قسمت وظيفهي خاصي را بر عهده دارد. به طور مثال يك قسمت كار
ورود اطلاعات، قسمت ديگر كار تركيب اطلاعات و يك قسمت همكار خروج
اطلاعات و انتقال آن به نرون ديگر را انجام ميدهد.
يك نرون n ورودي دارد كه آنها را با
ها نشان
مي دهيم. (j بين 1 تا n تغيير مي كند) در ساختار واقعي نرون در
مغز، قبل از ورود اطلاعات به نرون، قسمتي از نرون به نام سيناپس روي
اطلاعات تأثير ميگذارد كه براي معادل سازي آن در رياضي، قبل از ورود
اطلاعات به نرون، ورودي ها:
ها را در توابع وزن:
ها
ضرب ميكنيم . بعد از ورود اطلاعات به نرون و تركيب نتايج(براي
تركيب نتايج ،معمولا" از عملگر جمع معمولي استفاده مي شود.)،نرون براي
تعيين خروجي خود، از يك تابع f كمك ميگيرد و خروجي را با O نشان مي
دهيم:
.
اين تابع f ميتواند انواع گوناگون داشته باشد و بر اساس نوع خروجي و خواستهي ما تغيير كند. در هر حال مي بايست تابع f بين دو مقدار محدود باشد. به طور مثال در استفاده از شبكههاي عصبي براي كنترل حركت بازوي يك روبات اگر f محدود نباشد، ممكن است بازوي روبات در اثر يك حركت سريع به خود و يا محيط اطراف آسيب بزند. در چنين مواقعي از توابعي مانند توابع زير استفاده ميشود:
پس اگر ورودي ما بسيار بزرگ و يا بسيار
كوچك باشد، خروجي از حد معين تجاوز نميكند و البته اين در
ساختار نرون طبيعي هم موجود است. مدل تقريبي يك نرون در شكل زير آمده است:
حال اگر تعدادي از اين نرونها را به
يكديگر وصل كنيم و تشكيل يك شبكه بدهيم، يعني اگر به جاي يك نرون، m تا
نرون داشته باشيم كه به يكديگر وصل شدهاند و ورودي ها را با
، توابع وزن را با
، خروجيها را با
و تابعها را با
نشان دهيم آن گاه خروجي هاي اين شبكهي عصبي با استفاده از رابطه هاي زير بيان مي شوند:
. (i بين 1 تا m و j بين 1 تا n تغيير مي كنند.)
اما يك نكته باقي ميماند ، اين كه در مغز، وقتي كه يك نرون بالاتر از يك حد معين (آستانهي آن نرون:
)
تحريك شود، نرون برانگيخته ميشود به طوري كه ميتواند يك
سيگنال الكتريكي را در طول يك مسير هدايت كند تا بتواند آن را به
نرونهاي ديگر انتقال دهد. در اين موقع اصطلاحاً ميگوييم كه
نرون آتش مي گيرد. بنابراين در يك شبكه براي اين كه يك نرون بتواند
اطلاعات را به نرونهاي ديگر منتقل كند، بايد آتش بگيرد.
براي لحاظ كردن اين شرط در مدل رياضي، رابطهي زير را مي
آوريم:
.
بنابراين فرمولبندي رياضي شبكهي عصبي فوق به صورت زير نوشته ميشود:
به شرطي كه:
.(در اين شبكه، آستانه ي نرون ها را با
ها نشان ميدهيم.)
البته اين فرمولبندي به صورت گستردهتر بيان شده است كه از حد اين مقاله فراتر است.
منابع:
1)Understanding Neural Networks and Fuzzy Logic ,S.V.Kartalopoulos
Translators:M.Joorabian & R.Hooshmand
2)http://shabakeh-mag.com
روزي روزگاري، در گذشتههاي نه چندان
دور، در شهري دو رفتگر زندگي ميكردند كه هر روز صبح براي رفتن به
محل كارشان از چهارچرخههاي قديمي همانند هم كه روي
دو ريل حركت ميكرد، استفاده ميكردند. روزي برف
شديدي شروع به باريدن كرد و طبق معمول دو رفتگر سوار بر
چهارچرخههايشان شدند تا به محل كارشان بروند. يكي از آنها كه
فعال و پركار بود،برفهايي كه روي چهار چرخهاش مينشست را
بلافاصله در جهت عمود بر امتداد حركتش پارو مي كرد. ولي رفتگر
دوم كه تنبل و خوابآلود بود، به محض سوار شدن بر چهارچرخه به خواب
رفت. حال فكر كنيد با فرض اين كه سرعت اوليه ي هر دو
سيستم(چهارچرخه+رفتگر و وسايلش)
باشد،
كدام يك از آن ها در محدودهي زماني مشخص، مسافت
بيشتري را طي ميكند؟(دو رفتگر هم وزن بوده و وسايل شان
كاملا" يكسانند.)
قبل از هر چيز اجازه دهيد يك سري
پيشفرضها را در نظر بگيريم. اولا":چهارچرخه ها حركتي مستقيم
الخط دارند،ثانيا":از اصطكاك صرفنظر مي شود و ثالثا":برف به ميزان ثابت
كيلوگرم در ثانيه، بر هر كدام از چهارچرخهها ميبارد.
شايد در نظر اول اين طور تصور شود كه در محدودهي زماني مشخص،رفتگر
پركار مسافت بيشتري را طي خواهد كرد، ولي در كمال تعجّب خواهيم ديد
كه رفتگر تنبل مسافت بيشتري را طي ميكند، ولي چرا؟
ابتدا وضعيت رفتگر تنبل را در نظر ميگيريم.در اين حالت،جرم برف
به جرم سيستم اضافه ميشود. از آنجايي كه هيچگونه
برهمكنشي با نيروي خارجي در جهت افقي وجود ندارد،پس
اندازهي حركت(تكانه)سيستم در جهت افقي پايسته ميماند.
اگر
جرم اوليه ي سيستم باشد،آنگاه جرم سيستم در زمان t برابر خواهد بود با:
.
تكانهي اوليه برابر با
است،به دليل پايستگي تكانه خواهيم داشت:
.
پس سرعت اين سيستم در هر لحظه با معادله ي زير بيان مي شود:
.
حالا وضعيت رفتگر پركار را در نظر بگيريد. هنگامي كه دانههاي برف
روي چهارچرخهي او مينشينند،سرعت چهارچرخه را كسب ميكنند
و در نتيجه مقداري تكانه به دست ميآورند. از آنجا كه رفتگر
پركار به محض نشستن برف، آن را از روي چهارچرخه اش در جهت عمود
بر امتداد حركتش به اطراف پارو ميكند،پس عملاً در هر
لحظه،مقداري از تكانهي اين سيستم از دست مي رود و اين
يعني:
.از
آن جا كه به برف،امكان جمع شدن بر روي چهارچرخه داده نميشود،
جرم سيستم،مقدار ثابتي است و تغيير اندازهي حركت سيستم، صرفاً
به سرعت چهارچرخه بستگي خواهد داشت:
.
با تركيب دو معادلهي بالا، معادلهي زير براي سرعت اين سيستم در هر لحظه نتيجه مي شود:
.
لم: اگر x عدد حقيقي نامنفي دلخواهي باشد آنگاه:
.
اين لم به كمك قضيه ي مقدار ميانگين اثبات مي شود و در كتب استاندارد حساب ديفرانسيل و انتگرال آمده است.
اگر
قرار دهيم،آن گاه با توجه به لم فوق خواهيم داشت:
.
بنابراين با توجه به روابط (*) و (**) و رابطه ي اخير،در محدودهي زماني مشخص،رفتگر تنبل بيش تر از رفتگر پركار،مسافت طي مي كند.(شكل زير)
منبع:100 مساله و معماي جالب فيزيك و رياضي
يكي از مفاهيم مقدماتي در رياضيات مفهوم
مجموعه است . بارها و بارها از اين مفهوم در نوشتارهاي رياضي استفاده كرده
ايم , اما چقدر مطمئنيم كه از اين مفهوم به درستي استفاده مي كنيم؟
مثلا" آيا مي توانيم از مجموعه هاي : تمام مجموعه ها , تمام مجموعه هاي يك
عضوي , دو عضوي... n عضوي , تمام زوج هاي مرتب , تمام رابطه ها يا تمام
تابع ها سخن به ميان آوريم ؟
قبل از بحث در اين باره ابتدا چند مفهوم را معرفي مي كنيم :
1. زوج مرتب : زوج مرتب (x,y) عبارت است از مجموعه ي
, x را مولفه اول و y را مولفه دوم گويند.
تمرين : تحقيق كنيد كه (c ,d) = (a ,b) اگر و تنها اگر a=c, b=d .
2. رابطه : رابطه R عبارت است از: مجموعه اي از زوج هاي مرتب .
3. تابع : تابع F عبارت است از: رابطه اي كه به هر عضو دامنه { مجموعه مولفه هاي اول} يك و فقط يك عضو برد {مجموعه مولفه هاي دوم } را نسبت مي دهد .
4. اصل اجتماع :براي مجموعه دلخواه A ,مجموعه
وجود دارد . مثلا" اگر
باشد آن گاه
.
سوال 1: آيا مجموعه تمام مجموعه ها وجود دارد؟
اگر C چنين مجموعه اي باشد , مجموعه A را به صورت
تعريف مي كنيم , اگر
چون
در نتيجه
كه تناقض است.
اگر
چون
در نتيجه
كه تناقض است .اين موضوع كه در فوق ديديم به پارادوكس راسل مشهور است .پس
چنين مجموعه اي نمي تواند وجود داشته باشد ازاين رو بايد از رده تمام
مجموعه ها سخن گفت .
سوال 2 : آيا مجموعه تمام مجموعه هاي يك عضوي وجود دارد ؟
اگر C چنين مجموعه اي باشد و A مجموعه دلخواهي باشد , چون
پس
و اين يعني
برابر مجموعه تمام مجموعه هاست كه تناقض است .از اين رو بايد از رده تمام مجموعه هاي يك عضوي سخن گفت .
سوال 3 : آيا مجموعه تمام مجموعه هاي دو عضوي وجود دارد ؟
اگر C چنين مجموعه اي باشد و A مجموعه دلخواهي باشد , چون
پس
و اين يعني
برابر مجموعه تمام مجموعه هاست كه تناقض است .ازاين رو بايد از رده تمام مجموعه هاي دو عضوي سخن گفت .
تمرين : نظير دو سوال قبلي را براي مجموعه هاي n عضوي بيان كنيد و پاسخ دهيد .
سوال 4 : آيا مجموعه تمام زوج ها ی مرتب وجود دارد ؟
اگر C چنين مجموعه اي باشد و A مجموعه دلخواهي باشد ،
بنابر اين
و اين يعني
برابر مجموعه تمام مجموعه هاست كه تناقض است.ازاين رو بايد از رده تمام زوج هاي مرتب سخن گفت .
سوال 5 : آيا مجموعه تمام رابطه ها وجود دارد ؟
اگر C چنين مجموعه اي باشد آن گاه
برابر مجموعه تمام زوج هاي مرتب است كه با توجه به بحث فوق , تناقض است . از اين رو بايد از رده تمام رابطه ها سخن گفت .
سوال 6 : آيا مجموعه تمام تابع ها وجود دارد ؟
اگر C چنين مجموعه اي باشد آن گاه
برابر مجموعه تمام زوج هاي مرتب است كه با توجه به بحث فوق , تناقض است . ازاين رو بايد از رده تمام تابع ها سخن گفت .
تمرين : سعي كنيد نمونه هاي ديگري از چند رده بيابيد .
| |||
| |||
در سال 1900 و در کنگره ی بین المللي
ریاضی دانان ،هیلبرت فهرستی از 23 مساله را ارائه کردکه با جرات می
توان گفت که با قرار گرفتن "حل این مساله ها " در صدر هدف های ریاضی
دان ها ، عملا" خط مشی پیشرفت ریاضیات در قرن بیستم تعیین شد.
هیلبرت هم چنین
علاقه ی مخصوصی به برخی زمینه های فیزیک داشت و کارهای مهمی نیز در این
زمینه ها انجام داده است. این علاقه به طور خاص در تعامل های وی با
اينشتین و در راستای صورت بندی "نسبیت عام "نمود پیدا کرده است.
هیلبرت را اغلب به عنوان ریاضی دانی مطلقا" محض می شناسند اما او رئیس
سمینار فیزیک اتمی مشهور گوتینگن بود که تاثیر عظیمی بر توسعه ی
نظریه ي کوانتوم داشت.
از بین23 مساله ی معروف هیلبرت ،3 مساله تا كنون حل نشده باقی مانده اند .
منابع:مدرسه ی اینترنتی تبیان
http://wikipedia.org
نوربرت وينر در سال 1894در كلمبيا ايالت
ميسوري(در ايالات متحده) از پدري لهستاني و مادري آلماني متولد شد.
در 14 سالگي رياضيات عالي را آموخت و در 18 سالگي از دانشگاه هاروارد
دكترای رياضي گرفت .از سال 1919معلم و از سال 1932 استاد دانشگاه ام.آي
.تي بود. در منطق رياضي و فيزيك نظري كار مي كرد و در سال هاي 1939 تا
1945 دوران جنگ جهاني دوم در شبكه هاي الكتريكي و ماشين هاي محاسبه به
خصوص در ارتباط با ماشين هاي بالستیکی، كار مي كرد.
در فاصله ی سال هاي 1945 تا 1947 كه
در مكزيك كار مي كرد به فكر يگانه كردن دانش هايي افتاد كه كارشان مطالعه
ي روند حفظ و به كار گيري آگاهي ها و جهت
دادن به آن ها و مديريت و كنترل است و اين دانش جديد را
“سيبرنتيك“ناميد كه اگر نخواهيم خيلي دقيق باشيم مي توان
آن را مرز مشترك رياضيات با صنعت و
بيولوژي دانست . حال سرگذشت زندگي نوربرت وينر را از زبان خود ايشان مي
خوانيم:
به اين دليل به اين دانش رو آوردم كه خواست پدرم بود ولي به همان اندازه
در خود كشش عميقي نسبت به فعاليت هاي عملي احساس مي كردم، تقريبا" چهار
سالم بود كه خواندن را ياد گرفتم , 9 سالم بود كه وارد دبيرستان شدم
.بيماري چشم داشتم ، به قدري بد مي ديدم كه پزشكان مي ترسيدند به كلي
بينايي خود را از دست بدهم و به همين علت موقعيت خاصي در ميان بچه ها
داشتم. پدرم نيرومند بود، كار او در ترجمه ي بيست و چهار جلد آثار
تولستوي از روسي به انگليسي و در عرض دو سال كاري فوق العاده و خارج از
نيروي عادي يك انسان بود.بهترين مربي من در كمبريج ,برتراند راسل بود ،با
راهنمايي او بود كه به منطق رياضي پرداختم و يك رشته از مسائل كاملا" كلي
مربوط به فلسفه رياضي و فلسفه دانش را به طور عام آموختم. راسل مرا قانع
كرد كه بدون آشنايي جدي با خود رياضيات نمي توان به فلسفه ي رياضي
پرداخت.به كلاس هاي درس هاردي مي رفتم و متوجه شدم كه او تنها يك معلم
نمونه نيست بلكه در ضمن دانشمندي است كه هر جوان رياضي دان شهرت طلبي مي
تواند او را به عنوان الگو براي خود انتخاب كند.داويد هيلبرت نيز معلم من
بود، هيلبرت به حل پيچيده ترين مسائل در همه ي شاخه هاي رياضيات معاصر دست
مي زد و با توانايي حيرت انگيزي غير عادي ترين انديشه هاي به كلي انتزاعي
را با موضوع هاي مشخص فيزيكي و علمي پيوند مي داد.وقتي در كمبريج بودم
,راسل نه تنها اهميت واقعي رياضيات را به من شناساند بلكه مرا به ضرورت
پيوند رياضيات با فيزيك هم متقاعد كرد سپس وينر به واقعه ي جنگ جهاني اول
مي پردازد و اضطراب های ناشي از آن را چنين بيان مي كند :جنگ براي
آمريكائي ها چند سالي ديرتر از اروپايي ها شروع شد ولي من از اوت سال 1914
بي وقفه در انديشه ي آن بودم .
سپس وينر به كارهاي اوليه ي خود در رياضيات اشاره مي كند و از ناكامي
هاي حاصل در اين مسير حرف مي زند:در آن زمان در رياضيات بسيار ولي بي حاصل
كار مي كردم، مي خواستم مهارت و تجربه اي را كه در تفكر انتزاعي از راسل
آموخته بودم در زمينه ي توپولوژي به كار ببرم ،توپولوژي رشته ي خاصي از
رياضيات است كه سر وكار آن با اشكال هندسي است وويژگي هاي كلي آن اشكال را
بررسي مي كند .آن گاه وينر براي اين كه نشان دهد نوابغ به درد كارهاي جنگي
نمي خورند داستان به پشت جبهه رفتن خود را تعريف مي كند :من وگروهي از
رياضي دانان لشگري وكشوري در مركز آزمايش تير اندازي ،واقع در آبردين در
ايالت مريلند مشغول به كار شديم كار ما اين بود كه جدول تيراندازي توپ ها
را تنظيم كنيم بيش از شش ماه در آبردين بودم ابتدا به صورت شخصي وسپس به
صورت سرباز .
در تمام موارد دچار خطاهاي بزرگ مي شدم واگرچه معلوم بود موارد مزبور كاملا"غير ارادي ;واز
شرارت نيست ولي به هرحال تاثير نامطلوبي بر جاي مي گذاشت.نمی توانستم با
دوستانم کنار بیایم.در فوریه ی 1919 به علت بی لیاقتی از کار در ارتش معاف
شدم.چند ماهی را با نوشتن مطلب برای روزنامه گذراندم و بعد دو اثر درباره
ی جبر نوشتم.
وینر در سال 1933 جایزه ی Bocher و در سال 1964 مدال علمی علوم را از آن خود کرد.سرانجام در مارس سال 1964 در سن 69 سالگی در شهر استکهلم کشور سوئد از دنیا رفت.به افتخار این دانشمند فقید، جایزه هایی با عنوان "جایزه نوربرت وینر در ریاضیات کاربردی "در سال 1967توسط دانشگاه"ام.آی.تی"اهدا شد.
منابع :
www.wikipedia.org
| |||
به قول آن لندرز،بهترین پند به بشر این است
که "مشکل را قسمت بی ارزش زندگی به حساب آورید و هنگامی که رخ داد،رو در
روی آن بایستیدو بگویید:من از تو قوی ترم و نمی توانی من را شکست
بدهی"اگرچه این اظهارات،سال ها پس از مرگ امی نوتر بیان شد،اما همین پند
کوچک خردورزانه را می توان به این ریاضی دان بزرگ نسبت داد.
امی نوتر اولین فرزند از چهار فرزند ماکس نوتر(ریاضی دان مشهور آلمانی که
نقش مهمی در پیشرفت نظريه ي توابع جبری داشت.)است .دوران کودکی امی
شاد و در کمال آرامش گذشت.امی به مدت هشت سال در مدرسه ی عالی دخترانه ی
ارلانگن حضور یافت.او به یادگیری زبان های خارجی علاقه مند بود،و با وجود
لکنت زبان کم و چشمان نزدیک بین،مانعی نمی دید تا در زبان هاي فرانسه
و انگلیسی به مهارت دست یابد.
در سال 1898 شورای آموزشی دانشگاه ارلانگن تصریح کرد که اجازه ی ورود زنان
به دانشگاه اكيدا" ممنوع است.به هر حال در سال 1900،دانشگاه تبصره ای به
تصویب رسانید که طبق آن،امی اجازه می یافت در سخنرانی ها و درس های
دانشگاه حضور یابد.او در 14 جولای 1903 در امتحانات تعیین سطح پیشرفته ی
(امتحانات صلاحیت ورود به دانشگاه) کالج سلطنتی نورنبرگ پذیرفته شد.سپس به
مدت یک نیم سال تحصیلی در دانشگاه گوتینگن ثبت نام کرد و در سال 1904 وقتی
به طور رسمی ادامه ی تحصیل زنان در دانشگاه امکان پذیر شد،به دانشگاه
ارلانگن باز گشت و با همکاری پل گوردون،ریاضی دان صاحب نام و دوست
خانوادگی،پایان نامه ی دکترای خود را در سال 1907 به پايان رسانید.او در
سال 1908 به عضویت سازمان ایتالیایی ریاضی دانان پالرمو و در سال 1909 به
عضویت انجمن ریاضی دانان آلمانی در آمد.امی در سال 1916 به گوتینگن،مرکز
مهم ریاضیات آلمان و شاید سراسر اروپا،عزیمت کرد.او از طرف دیوید
هیلبرت،عضو برجسته ی دانشکده ی ریاضی ، مورد استقبال قرار گرفت.او در این
زمان،شش مقاله ی پژوهشی در زمينه ي ریاضی انتشار داد.
بعد از سال 1919،انعطاف پذیری قوانین آموزشی بیش تر شد،و امی توانست به
طور غیر رسمی ،کرسی دستیاری استادی دانشگاه را به دست آورد و رسما" جبر
تدریس کند.شیوه ی تدریس امی تاثیر زیادی بر دانشجویان داشت ،که بعدها بیش
تر آن ها در ریاضیات،صاحب نام و شهرت شدند.دانشجویان برجسته اش که جذب بیش
تر کشور های اروپایی شده بودند،"پسران نوتر"نامیده می شدند.
امی تمام زمستان 29-1928 را به عنوان استاد مهمان در مسکو گذراند و در آن
جا به تدریس یک دوره ي جبر مجرد و برگزاری سمینار هندسه ی جبری مشغول
شد.
سال 1932 سال سرشار از موفقیت برای امی در آلمان بود.او در این سال،جایزه
ی یادبود آلفرد آکرمن تیوبنر را برای پیشبرد دانش ریاضی دریافت کرد.این
جایزه که در راستای فعالیت های علمی امی به او اعطا شد،معادل 120 دلار
ارزش داشت.
در سال 1933 بسیاری از ریاضی دانان و دانشمندان مشهور ،از جمله نوتر،ناگزیر شدند آلمان را ترک کنند و به آمریکا پناهنده شوند.
امی در سال 1935 برای برداشتن یک غده،تحت عمل جراحی قرار گرفت.بعد از عمل
به مدت سه روز بهبودی کامل یافت،اما در روز چهارم و در تاريخ 14
آوریل 1935 در گذشت.
اگرچه امی نوتر در آلمان،تا زمان مرگش،به عنوان ریاضی دانی بزرگ شناخته
نشد،اما دنیای علم پس از مرگش به اهمیت کار او پی برد. به راستی دنیای
وسیع جبر،شدیدا"تحت تاثیر روش های او تغییر کرد.در سال 1958 دانشگاه
ارلانگن به مناسبت بزرگداشت پنجاهمین سال اخذ دکترای امی،تجدید دیداری را
با بسیاری از دانشجویانش با موضوع"تاثیر امی بر ریاضیات عصر" برگزار
کرد.در سال 1960 شهر ارلانگن،نام یکی از خیابان های خود را با نام نوتر
نام گذاری کرد.در سال 1982 تندیس یادبود نوتر در موسسه ی ریاضی دانشگاه
ارلانگن به افتخار او پرده برداری شد و انجمن ریاضی آمریکا به مناسبت
یکصدمین سالگرد تولد امی،کنفرانسی به پاس خدمات او برگزار کرد.
امی نوتر به عنوان یک ریاضی دان
بزرگ،دانشمندی صاحب نام و معلمی استثنایی در یادها مانده است.او به
ریاضیات و مردم عشق می ورزید،زیرا که آن ها را زندگی خود می
دانست.
منبع : كتاب زنان رياضي دان ودانشمند
ترجمه ي : پرويز اميني
| |||